تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
همچنين مىگفت داود اين نسق * خواست گشتن عقل خلقان محترق
پس گريبانش كشيد از پس يكى * كه ندارم در يكىاش من شكى
با خود آمد گفت را كوتاه كرد * لب ببست و عزم خلوتگاه كرد

در خلوت رفتن داود تا آن چه حق است پيدا شود

در فرو بست و برفت آن گه شتاب * سوى محراب و دعاى مستجاب
حق نمودش آن چه بنمودش تمام * گشت واقف بر سزاى انتقام
روز ديگر جمله خصمان آمدند * پيش داود پيمبر صف زدند
همچنان آن ماجراها باز رفت * زود زد آن مدعى تشنيع زفت

حكم كردن داود بر صاحب گاو كه از سر گاو برخيز و تشنيع صاحب گاو بر داود عليه السلام

گفت داودش خمش كن رو بهل * اين مسلمان را ز گاوت كن بحل
چون خدا پوشيد بر تو اى جوان * رو خمش كن حق ستارى بدان
گفت وا ويلا چه حكم است اين چه داد * از پى من شرع نو خواهى نهاد
رفته است آوازه‌ى عدلت چنان * كه معطر شد زمين و آسمان
بر سگان كور اين استم نرفت * زين تعدى سنگ و كه بشكافت تفت
همچنين تشنيع مىزد بر ملا * كالصلا هنگام ظلم است الصلا

حكم كردن داود بر صاحب گاو كه جمله‌ى مال خود را به وى ده

بعد از آن داود گفتش كاى عنود * جمله مال خويش او را بخش زود
ور نه كارت سخت گردد گفتمت * تا نگردد ظاهر از وى استمت
خاك بر سر كرد و جامه بر دريد * كه به هر دم مىكنى ظلمى مزيد
يك دمى ديگر بر اين تشنيع راند * باز داودش به پيش خويش خواند
گفت چون بختت نبود اى بخت كور * ظلمت آمد اندك اندك در ظهور