تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦

حكم كردن داود عليه السلام بر كشنده‌ى گاو

گفت داود اين سخنها را بشو * حجت شرعى در اين دعوى بگو
تو روا دارى كه من بىحجتى * بنهم اندر شهر باطل سنتى
اين كه بخشيدت خريدى وارثى * ريع را چون مىستانى حارثى
كسب را همچون زراعت دان عمو * تا نكارى دخل نبود ز آن تو
كانچه كارى بدروى آن آن تست * ور نه اين بىداد بر تو شد درست
رو بده مال مسلمان كژ مگو * رو بجو وام و بده باطل مجو
گفت اى شه تو همين مىگويىام * كه همىگويند اصحاب ستم

تضرع آن شخص از داورى داود عليه السلام

سجده كرد و گفت كاى داناى سوز * در دل داود انداز آن فروز
در دلش نه آن چه تو اندر دلم * اندر افكندى به راز اى مفضلم
اين بگفت و گريه در شد هاى هاى * تا دل داود بيرون شد ز جاى
گفت هين امروز اى خواهان گاو * مهلتم ده وين دعاوى را مكاو
تا روم من سوى خلوت در نماز * پرسم اين احوال از داناى راز
خوى دارم در نماز اين التفات * معنى قرة عيني في الصلات
روزن جانم گشاده ست از صفا * مىرسد بىواسطه نامه‌ى خدا

[ مكاشفهء روحانى ]

نامه و باران و نور از روزنم * مىفتد در خانه‌ام از معدنم

[ دلى كه به جهان معنا راه نداشته باشد ، دوزخ است ]

دوزخ است آن خانه كان بىروزن است * اصل دين اى بنده روزن كردن است

[ در راه معنا بكوش ، نه ظواهر دنيا ]

تيشه‌ى هر بيشه‌اى كم زن بيا * تيشه زن در كندن روزن هلا

[ جهان بيرون ، انعكاسى از جهان درون است ]

يا نمىدانى كه نور آفتاب * عكس خورشيد برون است از حجاب
نور اين دانى كه حيوان ديد هم * پس چه كَرَّمْنا بود بر آدمم

[ مقام فنا و محو ]

من چو خورشيدم درون نور غرق * مىندانم كرد خويش از نور فرق

[ نيايش اهل فنا ]

رفتنم سوى نماز و آن خلا * بهر تعليم است ره مر خلق را
كژ نهم تا راست گردد اين جهان * حرب و خدعه اين بود اى پهلوان

[ انسان كامل ، مجاز به افشاى حقايق ربوبى نيست ]

نيست دستورى و گر نه ريختى * گرد از درياى راز انگيختى

[ ادامهء حكايت آنكه در طلب روزى حلال بود ]