تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
كورى عشق است اين كورى من * حب يعمى و يصم است اى حسن
كورم از غير خدا بينا به دو * مقتضاى عشق اين باشد بگو
تو كه بينايى ز كورانم مدار * دايرم بر گرد لطفت اى مدار
آن چنان كه يوسف صديق را * خواب بنمودى و گشتش متكا
مر مرا لطف تو هم خوابى نمود * آن دعاى بىحدم بازى نبود

[ عامهء مردم از احوال عارفان آگاهى ندارند ]

مىنداند خلق اسرار مرا * ژاژ مىدانند گفتار مرا
حقشان است و كه داند راز غيب * غير علام سر و ستار عيب

[ ادامهء حكايت آنكه در طلب روزى حلال بود ]

خصم گفتش رو به من كن حق بگو * رو چه سوى آسمان كردى عمو
شيد مىآرى غلط مىافگنى * لاف عشق و لاف قربت مىزنى
با كدامين روى چون دل مرده‌اى * روى سوى آسمانها كرده‌اى
غلغلى در شهر افتاده از اين * آن مسلمان مىنهد رو بر زمين
كاى خدا اين بنده را رسوا مكن * گر بدم هم سر من پيدا مكن
تو همىدانى و شبهاى دراز * كه همىخواندم تو را با صد نياز
پيش خلق اين را اگر خود قدر نيست * پيش تو همچون چراغ روشنى است

شنيدن داود عليه السلام سخن هر دو خصم و سؤال كردن از مدعى عليه

چون كه داود نبى آمد برون * گفت هين چون است اين احوال چون
مدعى گفت اى نبى اللَّه داد * گاو من در خانه‌ى او در فتاد
كشت گاوم را بپرسش كه چرا * گاو من كشت او بيان كن ماجرا
گفت داودش بگو اى بو الكرم * چون تلف كردى تو ملك محترم
هين پراكنده مگو حجت بيار * تا به يك سو گردد اين دعوى و كار
گفت اى داود بودم هفت سال * روز و شب اندر دعا و در سؤال
اين همىجستم ز يزدان كاى خدا * روزيى خواهم حلال و بىعنا
مرد و زن بر ناله‌ى من واقف‌اند * كودكان اين ماجرا را واصف‌اند
تو بپرس از هر كه خواهى اين خبر * تا بگويد بىشكنجه بىضرر
هم هويدا پرس و هم پنهان ز خلق * كه چه مىگفت اين گداى ژنده دلق
بعد اين جمله‌ى دعا و اين فغان * گاوى اندر خانه ديدم ناگهان
چشم من تاريك شد نى بهر لوت * شادى آن كه قبول آمد قنوت
كشتم آن را تا دهم در شكر آن * كه دعاى من شنود آن غيب دان
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 395 | جلال الدين الرومي