تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
خود خيالش را كجا يابد حسود * در وثاق موش طوطى كى غنود
آن خيال او بود از احتيال * موى ابروى وى است آن نى هلال
مدح تو گويم برون از پنج و هفت * بر نويس اكنون دقوقى پيش رفت

پيش رفتن دقوقى به امامت آن قوم

[ فلسفهء سلام‌هاى نماز ]

در تحيات و سلام الصالحين * مدح جمله‌ى انبيا آمد عجين

[ همهء مدح‌ها به حضرت حق باز مىگردد ، زيرا اوست سرچشمهء همهء كمالات ]

مدحها شد جملگى آميخته * كوزه‌ها در يك لگن در ريخته
ز انكه خود ممدوح جز يك بيش نيست * كيشها زين روى جز يك كيش نيست
دان كه هر مدحى به نور حق رود * بر صور و اشخاص عاريت بود
مدحها جز مستحق را كى كنند * ليك بر پنداشت گمره مىشوند
همچو نورى تافته بر حايطى * حايط آن انوار را چون رابطى
لاجرم چون سايه سوى اصل راند * ضال مه گم كرد و ز استايش بماند
يا ز چاهى عكس ماهى وانمود * سر به چه در كرد و آن را مىستود
در حقيقت مادح ماه است او * گر چه جهل او به عكسش كرد رو
مدح او مه راست نى آن عكس را * كفر شد آن چون غلط شد ماجرا
كز شقاوت گشت گمره آن دلير * مه به بالا بود و او پنداشت زير
زين بتان خلقان پريشان مىشوند * شهوت رانده پشيمان مىشوند
ز انكه شهوت با خيالى رانده است * وز حقيقت دور تر وامانده است

[ تبديل عشق مجازى به عشق حقيقى ]

با خيالى ميل تو چون پر بود * تا بدان پر بر حقيقت بر شود

[ شهوت‌رانى ، بال و پر روح را مىچيند ]

چون براندى شهوتى پرت بريخت * لنگ گشتى و آن خيال از تو گريخت
پر نگه دار و چنين شهوت مران * تا پر ميلت برد سوى جنان
خلق پندارند عشرت مىكنند * بر خيالى پر خود بر مىكنند
وام دار شرح اين نكته شدم * مهلتم ده معسرم ز آن تن زدم

اقتدا كردن قوم از پس دقوقى

پيش در شد آن دقوقى در نماز * قوم همچون اطلس آمد او طراز
اقتدا كردند آن شاهان قطار * در پى آن مقتداى نامدار

[ نماز عارفان از سنخ محو و استغراق است ]

چون كه با تكبيرها مقرون شدند * همچو قربان از جهان بيرون شدند

[ حكمت تكبير در نماز ]