تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
خلق گويان اى عجب اين بانگ چيست * چون كه صحرا از درخت و بر تهى است
گيج گشتيم از دم سوداييان * كه به نزديك شما باغ است و خوان
چشم مىماليم اينجا باغ نيست * يا بيابان است يا مشكل رهى است
اى عجب چندين دراز اين گفت‌وگو * چون بود بىهوده ور خود هست كو
من همىگويم چو ايشان اى عجب * اين چنين مهرى چرا زد صنع رب
زين تنازعها محمد در عجب * در تعجب نيز مانده بو لهب
زين عجب تا آن عجب فرقى است ژرف * تا چه خواهد كرد سلطان شگرف
اى دقوقى تيزتر ران هين خموش * چند گويى چند چون قحط است گوش

يك درخت شدن آن هفت درخت

[ مكاشفات روحانى عارف ]

گفت راندم پيشتر من نيك بخت * باز شد آن هفت جمله يك درخت
هفت مىشد فرد مىشد هر دمى * من چسان مىگشتم از حيرت همى
بعد از آن ديدم درختان در نماز * صف كشيده چون جماعت كرده ساز
يك درخت از پيش مانند امام * ديگران اندر پس او در قيام
آن قيام و آن ركوع و آن سجود * از درختان بس شگفتم مىنمود
ياد كردم قول حق را آن زمان * گفت النجم و شجر را يسجدان
اين درختان را نه زانو نه ميان * اين چه ترتيب نماز است آن چنان
آمد الهام خدا كاى با فروز * مى عجب دارى ز كار ما هنوز

هفت مرد شدن آن هفت درخت

[ مكاشفات روحانى عارف ]

بعد ديرى گشت آنها هفت مرد * جمله در قعده پى يزدان فرد
چشم مىمالم كه آن هفت ارسلان * تا كيانند و چه دارند از جهان
چون به نزديكى رسيدم من ز راه * كردم ايشان را سلام از انتباه
قوم گفتندم جواب آن سلام * اى دقوقى مفخر و تاج كرام
گفتم آخر چون مرا بشناختند * پيش از اين بر من نظر ننداختند
از ضمير من بدانستند زود * يكدگر را بنگريدند از فرود
پاسخم دادند خندان كاى عزيز * اين بپوشيده ست اكنون بر تو نيز
بر دلى كاو در تحير با خداست * كى شود پوشيده راز چپ و راست