تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
در شريعت هست مكروه اى كيا * در امامت پيش كردن كور را
گر چه حافظ باشد و چست و فقيه * چشم روشن به و گر باشد سفيه
كور را پرهيز نبود از قذر * چشم باشد اصل پرهيز و حذر
او پليدى را نبيند در عبور * هيچ مومن را مبادا چشم كور
كور ظاهر در نجاسه‌ى ظاهر است * كور باطن در نجاسات سر است
اين نجاسه‌ى ظاهر از آبى رود * آن نجاسه‌ى باطن افزون مىشود
جز به آب چشم نتوان شستن آن * چون نجاسات بواطن شد عيان

[ پليدىِ حق‌ْستيز ، باطنى است نه ظاهرى ]

چون نجس خوانده ست كافر را خدا * آن نجاست نيست بر ظاهر و را
ظاهر كافر ملوث نيست زين * آن نجاست هست در اخلاق و دين
اين نجاست بويش آيد بيست گام * و آن نجاست بويش از رى تا به شام
بلكه بويش آسمانها بر رود * بر دماغ حور و رضوان بر شود

[ تأسف بر فهم قاصر عموم ]

اين چه مىگويم به قدر فهم تست * مردم اندر حسرت فهم درست

[ تمثيل در اينكه حواس خود را به تصرف عقلت در آر ]

فهم آب است و وجود تن سبو * چون سبو بشكست ريزد آب از او
اين سبو را پنج سوراخ است ژرف * اندر او نه آب ماند خود نه برف
أمر غضوا غضه أبصاركم * هم شنيدى راست ننهادى تو سم

[ سخنان ياوه ، انديشه را تباه سازد ]

از دهانت نطق فهمت را برد * گوش چون ريگ است فهمت را خورد

[ لزوم در آوردن حواس تحت حاكميت عقل و روح ]

همچنين سوراخهاى ديگرت * مىكشاند آب فهم مضمرت

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

گر ز دريا آب را بيرون كنى * بىعوض آن بحر را هامون كنى
بىگه است ار نه بگويم حال را * مدخل اعواض را و ابدال را
كان عوضها و بدلها بحر را * از كجا آيد ز بعد خرجها
صد هزاران جانور زو مىخورند * ابرها هم از برونش مىبرند
باز دريا آن عوضها مىكشد * از كجا ، دانند اصحاب رشد
قصه‌ها آغاز كرديم از شتاب * ماند بىمخلص درون اين كتاب

[ ستايش از حسام الدين چلبى ]

اى ضياء الحق حسام الدين راد * كه فلك و اركان چو تو شاهى نزاد
تو به نادر آمدى در جان و دل * اى دل و جان از قدوم تو خجل
چند كردم مدح قوم ما مضى * قصد من ز آنها تو بودى ز اقتضا
خانه‌ى خود را شناسد خود دعا * تو به نام هر كه خواهى كن ثنا
بهر كتمان مديح از نامحل * حق نهاده ست اين حكايات و مثل
گر چه آن مدح از تو هم آمد خجل * ليك بپذيرد خدا جهد المقل
حق پذيرد كسره اى دارد معاف * كز دو ديده‌ى كور دو قطره كفاف
مرغ و ماهى داند آن ابهام را * كه ستودم مجمل اين خوش نام را
تا بر او آه حسودان كم وزد * تا خيالش را به دندان كم گزد