تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
موسيا تو قوم خود را هشته‌اى * در پى نيكو پيى سر گشته‌اى
كيقبادى رسته از خوف و رجا * چند گردى چند جويى تا كجا
آن تو با تست و تو واقف بر اين * آسمانا چند پيمايى زمين
گفت موسى اين ملامت كم كنيد * آفتاب و ماه را كم ره زنيد
مىروم تا مجمع البحرين من * تا شوم مصحوب سلطان زمن
اجعل الخضر لأمري سببا * ذاك أو أمضي و أسري حُقُباً
سالها پرم به پر و بالها * سالها چه بود هزاران سالها
مىروم يعنى نمىارزد بدان * عشق جانان كم مدان از عشق نان
اين سخن پايان ندارد اى عمو * داستان آن دقوقى را بگو

باز گشتن به قصه‌ى دقوقى

[ جدّيت در جستن فرد كاملتر ]

آن دقوقى رحمة اللَّه عليه * گفت سافرت مدى في خافقيه
سال و مه رفتم سفر از عشق ماه * بىخبر از راه حيران در إله
پا برهنه مىروى بر خار و سنگ * گفت من حيرانم و بىخويش و دنگ
تو مبين اين پايها را بر زمين * ز انكه بر دل مىرود عاشق يقين

[ عاشق از سختى راه نمىهراسد ]

از ره و منزل ز كوتاه و دراز * دل چه داند اوست مست دلنواز
آن دراز و كوته اوصاف تن است * رفتن ارواح ديگر رفتن است

[ سير تكاملى انسان ]

تو سفر كردى ز نطفه تا به عقل * نى به گامى بود نى منزل نه نقل

[ سير روح ، زمانى و مكانى نيست ]

سير جان بىچون بود در دور و دير * جسم ما از جان بياموزيد سير
سير جسمانه رها كرد او كنون * مىرود بىچون نهان در شكل چون
گفت روزى مىشدم مشتاق‌وار * تا ببينم در بشر انوار يار
تا ببينم قلزمى در قطره‌اى * آفتابى درج اندر ذره‌اى
چون رسيدم سوى يك ساحل به گام * بود بىگه گشته روز و وقت شام

نمودن مثال هفت شمع سوى ساحل

[ مكاشفات روحانى عارف ]

هفت شمع از دور ديدم ناگهان * اندر آن ساحل شتابيدم بدان
نور شعله‌ى هر يكى شمعى از آن * بر شده خوش تا عنان آسمان
خيره گشتم خيرگى هم خيره گشت * موج حيرت عقل را از سر گذشت