اين چگونه شمعها افروخته ست * كاين دو ديدهى خلق از اينها دوخته ست
خلق جويان چراغى گشته بود * پيش آن شمعى كه بر مه مىفزود
چشم بندى بد عجب بر ديدهها * بندشان مىكرد يَهْدِي مَنْ يَشاءُ *
شدن آن هفت شمع بر مثال يك شمع
[ مكاشفات روحانى عارف ]
باز مىديدم كه مىشد هفت يك * مىشكافد نور او جيب فلك
باز آن يك بار ديگر هفت شد * مستى و حيرانى من زفت شد
اتصالاتى ميان شمعها * كه نيايد بر زبان و گفت ما
آن كه يك ديدن كند ادراك آن * سالها نتوان نمودن از زبان
آن كه يك دم بيندش ادراك هوش * سالها نتوان شنودن آن به گوش
چون كه پايانى ندارد رو اليك * ز انكه لا أحصي ثناء ما عليك
پيشتر رفتم دوان كان شمعها * تا چه چيز است از نشان كبريا
مىشدم بىخويش و مدهوش و خراب * تا بيفتادم ز تعجيل و شتاب
ساعتى بىهوش و بىعقل اندر اين * اوفتادم بر سر خاك زمين
باز با هوش آمدم برخاستم * در روش گويى نه سر نى پاستم
نمودن آن شمعها در نظر هفت مرد
هفت شمع اندر نظر شد هفت مرد * نورشان مىشد به سقف لاجورد
پيش آن انوار نور روز درد * از صلابت نورها را مىسترد
باز شدن آن شمعها هفت درخت
[ مكاشفات روحانى عارف ]
باز هر يك مرد شد شكل درخت * چشمم از سبزى ايشان نيك بخت
ز انبهى برگ پيدا نيست شاخ * برگ هم گم گشته از ميوهى فراخ
هر درختى شاخ بر سدره زده * سدره چه بود از خلا بيرون شده
بيخ هر يك رفته در قعر زمين * زيرتر از گاو و ماهى بد يقين
بيخشان از شاخ خندانروىتر * عقل از آن اشكالشان زير و زبر
ميوهاى كه بر شكافيدى ز زور * همچو آب از ميوه جستى برق نور