تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
اين چنين آمد ز اصل آن خوى او * نه رياضت نه به جست و جوى او
آن گهان خندد كه او بيند رضا * همچو حلواى شكر او را قضا
بنده‌اى كش خوى و خلقت اين بود * نه جهان بر امر و فرمانش رود ؟
پس چرا لابه كند او يا دعا * كه بگردان اى خداوند اين قضا
مرگ او و مرگ فرزندان او * بهر حق پيشش چو حلوا در گلو
نزع فرزندان بر آن با وفا * چون قطايف پيش شيخ بىنوا
پس چرا گويد دعا الا مگر * در دعا بيند رضاى دادگر
آن شفاعت و آن دعا نه از رحم خود * مىكند آن بنده‌ى صاحب رشد
رحم خود را او همان دم سوخته است * كه چراغ عشق حق افروخته ست
دوزخ اوصاف او عشق است و او * سوخت مر اوصاف خود را مو به مو
هر طروقى اين فروقى كى شناخت * جز دقوقى تا در اين دولت بتاخت

قصه‌ى دقوقى و كراماتش

[ حكايت در استمرار طلب در پيدا كردن انسان كامل ]

آن دقوقى داشت خوش ديباجه‌اى * عاشق و صاحب كرامت خواجه‌اى
بر زمين مىشد چو مه بر آسمان * شب روان را گشته زو روشن روان
در مقامى مسكنى كم ساختى * كم دو روز اندر دهى انداختى
گفت در يك خانه گر باشم دو روز * عشق آن مسكن كند در من فروز
غرة المسكن أحاذره أنا * انقلي يا نفس سافر للغنا
لا أعود خلق قلبي بالمكان * كي يكون خالصا في الامتحان
روز اندر سير بد شب در نماز * چشم اندر شاه باز او همچو باز

[ دورى عارف از مردم از بدخُلقى او ناشى نمىشود ]

منقطع از خلق نه از بد خويى * منفرد از مرد و زن نى از دويى

[ عارف راستين ، همهء مردم را دوست دارد ]

مشفقى بر خلق و نافع همچو آب * خوش شفيعى و دعايش مستجاب
نيك و بد را مهربان و مستقر * بهتر از مادر شهىتر از پدر
گفت پيغمبر شما را اى مهان * چون پدر هستم شفيق و مهربان

[ اگر موجود ناقص از موجود كامل جدا گردد تباه شود ]

ز آن سبب كه جمله اجزاى منيد * جزو را از كل چرا بر مىكنيد
جزو از كل قطع شد بىكار شد * عضو از تن قطع شد مردار شد
تا نپيوندد به كل بار دگر * مرده باشد نبودش از جان خبر
ور بجنبد نيست آن را خود سند * عضو نو ببريده هم جنبش كند
جزو ازين كل گر برد يك سو رود * اين نه آن كل است كاو ناقص شود
قطع و وصل او نيايد در مقال * چيز ناقص گفته شد بهر مثال

باز گشتن به قصه‌ى دقوقى

[ تفاوت مثل و مثال ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 378 | جلال الدين الرومي