تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
گر نباشى نامدار اندر بلاد * كم نه‌اى و اللَّه أعلم بالعباد

[ علوم حقيقى نزد عارفان خاكسار است ]

اندر آن ويران كه آن معروف نيست * از براى حفظ گنجينه‌ى زرى است
موضع معروف كى بنهند گنج * زين قبل آمد فرج در زير رنج
خاطر آرد بس شكال اينجا و ليك * بسكلد اشكال را استور نيك

[ عشق حق ، تمام خيالات و اوهام را مىسوزاند ]

هست عشقش آتشى اشكال سوز * هر خيالى را بروبد نور روز

[ براى پيدا كردن جواب ، منشأ سؤال را پيدا كن ]

هم از آن سو جو جواب اى مرتضى * كاين سؤال آمد از آن سو مر ترا

[ دل ، تجليگاه حقيقت است ]

گوشه‌ى بىگوشه‌ى دل شه رهى است * تاب لا شرقى و لا غرب از مهى است

[ از خود بطلب هر آنچه خواهى ، كه تويى ]

تو از اين سو و از آن سو چون گدا * اى كه معنى چه مىجويى صدا
هم از آن سو جو كه وقت درد تو * مىشوى در ذكر يا ربى دو تو

[ از آن گروه مباش كه خدا را فقط به هنگام گرفتارى ياد مىكنند ]

وقت درد و مرگ از آن سو مىنمى * چون كه دردت رفت چونى اعجمى
وقت محنت گشته‌اى اللَّه گو * چون كه محنت رفت گويى راه كو

[ شناسندهء حقيقى خداوند ، هميشه به ياد خداست ]

اين از آن آمد كه حق را بىگمان * هر كه بشناسد بود دايم بر آن

[ برخى از مردم خدا را گاه به گاه ياد مىكنند ]

و انكه در عقل و گمان هستش حجاب * گاه پوشيده ست و گه بدريده جيب

[ پاى عقل جزئى ، لنگ است و پاى عقل كلّى ، سالم ]

عقل جزوى گاه چيره گه نگون * عقل كلى ايمن از ريب المنون

[ حيرت عارفانه ، برتر از عقل‌هاى جزئى ]

عقل به فروش و هنر ، حيرت بخر * رو به خوارى نه بخارا اى پسر

[ حكايات مثنوى ، نقد حال انسان‌هاست ]

ما چه خود را در سخن آغشته‌ايم * كز حكايت ما حكايت گشته‌ايم

[ استغراق در عبادت ]

من عدم و افسانه گردم در حنين * تا تقلب يابم اندر ساجدين

[ خردمندان ، حكايات مثنوى را نقد حال خود مىدانند نه افسانه ]

اين حكايت نيست پيش مرد كار * وصف حال است و حضور يار غار
آن اساطير اولين كه گفت عاق * حرف قرآن را بد آثار نفاق

[ عارف عاشق ، از حيطهء زمان و مكان رهيده است ]

لامكانى كه در او نور خداست * ماضى و مستقبل و حال از كجاست

[ در ماوراى طبيعت ، گذشته و آينده مطرح نيست ]

ماضى و مستقبلش نسبت به توست * هر دو يك چيزند پندارى كه دوست

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

يك تنى او را پدر ما را پسر * بام زير زيد و بر عمرو آن زبر
نسبت زير و زبر شد ز آن دو كس * سقف سوى خويش يك چيز است و بس

[ تمثيل ، فقط براى تفهيم است ]

نيست مثل آن مثال است اين سخن * قاصر از معناى نو حرف كهن

[ هر كس به اندازهء استعداد خود از اسرار الهى بهره مىبرد ]

چون لب جو نيست مشكا لب ببند * بىلب و ساحل بده‌ست اين بحر قند

فرستادن فرعون به مداين در طلب ساحران

چون كه موسى باز گشت و او بماند * اهل راى و مشورت را پيش خواند
آن چنان ديدند كز اطراف مصر * جمع آردشان شه و صراف مصر
او بسى مردم فرستاد آن زمان * هر نواحى بهر جمع جادوان
هر طرف كه ساحرى بد نامدار * كرد پران سوى او ده پيك كار

[ ساحران ماهر فرعونى ، به مقابله با موسى ( ع ) مىروند ]

دو جوان بودند ساحر مشتهر * سحر ايشان در دل مه مستمر
شير دوشيده ز مه فاش آشكار * در سفرها رفته بر خمى سوار
شكل كرباسى نموده ماهتاب * آن بپيموده فروشيده شتاب
سيم برده مشترى آگه شده * دست از حسرت به رخها بر زده
صد هزاران همچنين در جادوى * بوده منشى و نبوده چون روى
چون بديشان آمد آن پيغام شاه * كز شما شاه است اكنون چاره خواه
از پى آن كه دو درويش آمدند * بر شه و بر قصر او موكب زدند
نيست با ايشان به غير يك عصا * كه همىگردد به امرش اژدها
شاه و لشكر جمله بىچاره شدند * زين دو كس جمله به افغان آمدند
چاره‌اى مىبايد اندر ساحرى * تا بود كه زين دو ساحر جان برى
آن دو ساحر را چو اين پيغام داد * ترس و مهرى در دل هر دو فتاد
عرق جنسيت چو جنبيدن گرفت * سر به زانو بر نهادند از شگفت
چون دبيرستان صوفى زانو است * حل مشكل را دو زانو جادو است

خواندن آن دو ساحر پدر را از گور و پرسيدن از روان پدر حقيقت موسى عليه السلام را

بعد از آن گفتند اى مادر بيا * گور بابا كو تو ما را ره نما

[ رسم استعانت از مزار پاكان ]

بردشان بر گور او بنمود راه * پس سه روزه داشتند از بهر شاه
بعد از آن گفتند اى بابا بما * شاه پيغامى فرستاد از وجا
كه دو مرد او را به تنگ آورده‌اند * آب رويش پيش لشكر برده‌اند
نيست با ايشان سلاح و لشكرى * جز عصا و در عصا شور و شرى
تو جهان راستان در رفته‌اى * گر چه در صورت به خاكى خفته‌اى
آن اگر سحر است ما را ده خبر * ور خدايى باشد اى جان پدر
هم خبر ده تا كه ما سجده كنيم * خويشتن بر كيميايى بر زنيم
نااميدانيم و اوميدى رسيد * راندگانيم و كرم ما را كشيد
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 347 | جلال الدين الرومي