تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 300

مساهمون:

ص٣٠٠
يك گزى ره كه بدان سو مىروى * همچو گز قطب مساحت مىشوى
و انكه لنگ و لوك آن سو مىجهى * از همه لنگى و لوكى مىرهى

قصه‌ى بط بچگان كه مرغ خانگى پروردشان

[ تمثيل در اينكه طبيعت ، دايهء انسان است و عالم معنا ، مادر او ]

تخم بطى گر چه مرغ خانه‌ات * كرد زير پر چو دايه تربيت
مادر تو بط آن دريا بده‌ست * دايه‌ات خاكى بد و خشكى پرست
ميل دريا كه دل تو اندر است * آن طبيعت جانت را از مادر است
ميل خشكى مر ترا زين دايه است * دايه را بگذار كاو بد رايه است
دايه را بگذار در خشك و بران * اندر آن در بحر معنى چون بطان
گر ترا مادر بترساند ز آب * تو مترس و سوى دريا ران شتاب
تو بطى بر خشك و بر تر زنده‌اى * نى چو مرغ خانه خانه كنده‌اى

[ انسان ، جامع عالم روح و جسم است ]

تو ز كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ شهى * هم به خشكى هم به دريا پا نهى

[ انسان به عالم معنا تعلّق دارد ]

كه حملناهم على البحرى به جان * از حملناهم على البر پيش ران

[ فرشته و حيوان ، فروتر از انسان ]

مر ملايك را سوى بر راه نيست * جنس حيوان هم ز بحر آگاه نيست

[ انسان ، جامع فرشته و حيوان ]

تو به تن حيوان به جانى از ملك * تا روى هم بر زمين هم بر فلك

[ انسان كامل به ظاهر ، زمينى است و در باطن ، آسمانى ]

تا به ظاهر مثلكم باشد بشر * با دل يوحي إليه ديده‌ور *
قالب خاكى فتاده بر زمين * روح آن گردان بر اين چرخ برين

[ همهء انسانها در اصل به عالم روح تعلق دارند ]

ما همه مرغابيانيم اى غلام * بحر مىداند زبان ما تمام
پس سليمان بحر آمد ما چو طير * در سليمان تا ابد داريم سير

[ لزوم سلوك با راهنمايى مرشد ]

با سليمان پاى در دريا بنه * تا چو داود آب سازد صد زره

[ در هر عصر اولياى الهى حضور دارند امّا كو چشم بينا ؟ ! ]

آن سليمان پيش جمله حاضر است * ليك غيرت چشم بند و ساحر است
تا ز جهل و خوابناكى و فضول * او به پيش ما و ما از وى ملول

[ عقلى كه در حيطهء محسوسات است ، اسرار هستى را در نيابد ]

تشنه را درد سر آرد بانگ رعد * چون نداند كاو كشاند ابر سعد
چشم او مانده است در جوى روان * بىخبر از ذوق آب آسمان
مركب همت سوى اسباب راند * از مسبب لاجرم محجوب ماند

[ آنكه مسبب الاسباب را ببيند ، دل به اسباب نبندد ]

آن كه بيند او مسبب را عيان * كى نهد دل بر سببهاى جهان

حيران شدن حاجيان در كرامات آن زاهد كه در باديه تنهاش يافتند

[ حكايت در اينكه با علل و اسباب ظاهرى ، نمىتوان اسرار هستى را تفسير كرد ]

زاهدى بد در ميان باديه * در عبادت غرق چون عباديه
حاجيان آن جا رسيدند از بلاد * ديده‌شان بر زاهد خشك اوفتاد
جاى زاهد خشك بود او تر مزاج * از سموم باديه بودش علاج
حاجيان حيران شدند از وحدتش * و آن سلامت در ميان آفتش
در نماز استاده بد بر روى ريگ * ريگ كز تفش بجوشد آب ديگ
گفتيى سر مست در سبزه و گل است * يا سواره بر براق و دلدل است
يا كه پايش بر حرير و حله‌هاست * يا سموم او را به از باد صباست
پس بماندند آن جماعت با نياز * تا شود درويش فارغ از نماز
چون ز استغراق باز آمد فقير * ز آن جماعت زنده‌اى روشن ضمير
ديد كابش مىچكيد از دست و رو * جامه‌اش تر بود از آثار وضو
پس بپرسيدش كه آبت از كجاست * دست را برداشت كز سوى شماست
گفت هر گاهى كه خواهى مىرسد * بىز جاه و بىز حبل من مسد
مشكل ما حل كن اى سلطان دين * تا ببخشد حال تو ما را يقين
وانما سرى ز اسرارت به ما * تا ببريم از ميان زنارها
چشم را بگشود سوى آسمان * كه اجابت كن دعاى حاجيان
رزق جويى را ز بالا خو گرم * تو ز بالا بر گشودستى درم
اى نموده تو مكان از لامكان * فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ كرده عيان
در ميان اين مناجات ابر خوش * زود پيدا شد چو پيل آب كش
همچو آب از مشك باريدن گرفت * در گو و در غارها مسكن گرفت
ابر مىباريد چون مشك اشكها * حاجيان جمله گشاده مشكها
يك جماعت ز آن عجايب كارها * مىبريدند از ميان زنارها
قوم ديگر را يقين در ازدياد * زين عجب و اللَّه أعلم بالرشاد
قوم ديگر ناپذيرا ترش و خام * ناقصان سرمدى تم الكلام