تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
تا در اشتر با تو انبازى كند * بهر طمع اشتر اين بازى كند
هر چه را گويى خطا بود آن نشان * او به تقليد تو مىگويد همان
او نشان كژ بنشناسد ز راست * ليك گفتت آن مقلد را عصاست
چون نشان راست گويند و شبيه * پس يقين گردد ترا لا رَيْبَ فِيهِ
آن شفاى جان رنجورت شود * رنگ روى و صحت و زورت شود

[ مراتب تعالى روحانى بشر ]

چشم تو روشن شود پايت دوان * جسم تو جان گردد و جانت روان

[ رسيدن به حقيقت از راه آثار و نشانه‌ها ]

پس بگويى راست گفتى اى امين * اين نشانيها بلاغ آمد مبين
فِيهِ آياتٌ ثقات بينات * اين براتى باشد و قدر نجات
اين نشان چون داد گويى پيش رو * وقت آهنگ است پيش آهنگ شو

[ آن كه مقلّدانه جستجو مىكند ، اميد است كه تحت تأثير محقق راستين ، به حقيقت رسد ]

پى روى تو كنم اى راست گو * بوى بردى ز اشترم بنما كه كو
پيش آن كس كه نه صاحب اشترى ست * كاو در اين جست شتر بهر مرى ست
زين نشان راست نفزودش يقين * جز ز عكس ناقه جوى راستين
بوى برد از جد و گرميهاى او * كه گزافه نيست اين هيهاى او
اندر اين اشتر نبودش حق ولى * اشترى گم كرده است او هم بلى
طمع ناقه‌ى غير رو پوشش شده * آنچ ازو گم شد فراموشش شده
هر كجا او مىدود اين مىدود * از طمع هم درد صاحب مىشود
كاذبى يا صادقى چون شد روان * آن دروغش راستى شد ناگهان
اندر آن صحرا كه آن اشتر شتافت * اشتر خود نيز آن ديگر بيافت
چون بديدش ياد آورد آن خويش * بىطمع شد ز اشتر آن يار و خويش
آن مقلد شد محقق چون بديد * اشتر خود را كه آن جا مىچريد
او طلب كار شتر آن لحظه گشت * مىنجستش تا نديد او را به دشت
بعد از آن تنها روى آغاز كرد * چشم سوى ناقه‌ى خود باز كرد
گفت آن صادق مرا بگذاشتى * تا به اكنون پاس من مىداشتى
گفت تا اكنون فسوسى بوده‌ام * وز طمع در چاپلوسى بوده‌ام
اين زمان هم درد تو گشتم كه من * در طلب از تو جدا گشتم به تن
از تو مىدزديدمى وصف شتر * جان من ديد آن خود شد چشم پر
تا نيابيدم نبودم طالبش * مس كنون مغلوب شد زر غالبش

[ گناهى كه سبب بيدارى روح مىشود ]

سيئاتم شد همه طاعات شكر * هزل شد فانى و جد اثبات شكر
سيئاتم چون وسيلت شد به حق * پس مزن بر سيئاتم هيچ دق

[ صدق باطن ، گمراه را به هدايت مىرساند ]

مر ترا صدق تو طالب كرده بود * مر مرا جد و طلب صدقى گشود
صدق تو آورد در جستن ترا * جستنم آورد در صدقى مرا
تخم دولت در زمين مىكاشتم * سخره و بيگار مىپنداشتم