متردد شدن در ميان مذهبهاى مخالف و بيرون شو و مخلص يافتن
[ نسبى بودن شناخت آدميان ، سبب تعدّد مذاهب و مشربهاى فكرى است ]
همچنان كه هر كسى در معرفت * مىكند موصوف غيبى را صفت
فلسفى از نوع ديگر كرده شرح * باحثى مر گفت او را كرده جرح
و آن دگر در هر دو طعنه مىزند * و آن دگر از زرق جانى مىكند
هر يك از ره اين نشانها ز آن دهند * تا گمان آيد كه ايشان ز آن دهاند
[ حقيقت مطلق ، در انحصار هيچ فرقهاى نيست ]
اين حقيقت دان نه حقاند اين همه * نى به كلى گمرهانند اين رمه
[ رواج باطل ، به جهت وجود حق است ]
ز انكه بىحق باطلى نايد پديد * قلب را ابله به بوى زر خريد
گر نبودى در جهان نقدى روان * قلبها را خرج كردن كى توان
تا نباشد راست كى باشد دروغ * آن دروغ از راست مىگيرد فروغ
بر اميد راست كژ را مىخرند * زهر در قندى رود آن گه خورند
گر نباشد گندم محبوب نوش * چه برد گندمنماى جو فروش
پس مگو كاين جمله دمها باطلند * باطلان بر بوى حق دام دلند
پس مگو جمله خيال است و ضلال * بىحقيقت نيست در عالم خيال
[ حق در ميان باطلها پوشيده شده است ]
حق شب قدر است در شبها نهان * تا كند جان هر شبى را امتحان
نه همه شبها بود قدر اى جوان * نه همه شبها بود خالى از آن
[ لزوم تحرّى حقيقت ]
در ميان دلق پوشان يك فقير * امتحان كن و آن كه حق است آن بگير
مومن كيس مميز كو كه تا * باز داند هيزكان را از فتى
گر نه معيوبات باشد در جهان * تاجران باشند جمله ابلهان
پس بود كالا شناسى سخت سهل * چون كه عيبى نيست چه نااهل و اهل
ور همه عيب است دانش سود نيست * چون همه چوب است اينجا عود نيست
[ حقيقت مطلق ، در انحصار هيچ فرقهاى نيست ]
آن كه گويد جمله حقند احمقى است * و انكه گويد جمله باطل او شقى است
[ حقيقتپرستان ، رستگاراناند ]
تاجران انبيا كردند سود * تاجران رنگ و بو كور و كبود
[ ظواهر ، فريبندهء ظاهربينان است ]
مىنمايد مار اندر چشم مال * هر دو چشم خويش را نيكو بمال
منگر اندر غبطهى اين بيع و سود * بنگر اندر خسر فرعون و ثمود
امتحان هر چيزى تا ظاهر شود خير و شرى كه در وى است
[ لزوم ژرفنگرى به جهان ]
اندر اين گردون مكرر كن نظر * ز انكه حق فرمود ثم ارجع بصر
يك نظر قانع مشو زين سقف نور * بارها بنگر ببين هل من فطور
چون كه گفتت كاندر اين سقف نكو * بارها بنگر چو مرد عيب جو