آن چهارم گفت حمد اللَّه كه من * در نيفتادم به چه چون آن سه تن
پس نماز هر چهاران شد تباه * عيب گويان بيشتر گم كرده راه
[ سعادتمند كسى است كه عيب خود را ببيند ]
اى خنك جانى كه عيب خويش ديد * هر كه عيبى گفت آن بر خود خريد
[ انسان ، آميزهاى است از زشتى و زيبايى ]
ز انكه نيم او ز عيبستان بده ست * و آن دگر نيمش ز غيبستان بده ست
[ عيب خود ديدن ، مقدمهء كمال يافتن است ]
چون كه بر سر مر ترا ده ريش هست * مرهمت بر خويش بايد كار بست
عيب كردن ريش را داروى اوست * چون شكسته گشت جاى ارحمواست
گر همان عيبت نبود ايمن مباش * بو كه آن عيب از تو گردد نيز فاش
[ از عيبهاى خود ، ايمن مباش ]
لا تخافوا از خدا نشنيدهاى * پس چه خود را ايمن و خوش ديدهاى
سالها ابليس نيكو نام زيست * گشت رسوا بين كه او را نام چيست
در جهان معروف بد علياى او * گشت معروفى به عكس اى واى او
تا نه اى ايمن تو معروفى مجو * رو بشو از خوف پس بنماى رو
تا نرويد ريش تو اى خوب من * بر دگر ساده ز نخ طعنه مزن
[ عبرت از تاريخ ]
اين نگر كه مبتلا شد جان او * در چهى افتاد تا شد پند تو
تو نيفتادى كه باشى پند او * زهر او نوشيد تو خور قند او
قصد كردن غزان به كشتن يك مردى تا آن دگر بترسد
[ حكايت در عبرت از حوادث ]
آن غزان ترك خونريز آمدند * بهر يغما بر دهى ناگه زدند
دو كس از اعيان آن ده يافتند * در هلاك آن يكى بشتافتند
دست بستندش كه قربانش كنند * گفت اى شاهان و اركان بلند
در چه مرگم چرا مىافگنيد * از چه آخر تشنهى خون منيد
چيست حكمت چه غرض در كشتنم * چون چنين درويشم و عريان تنم
گفت تا هيبت بر اين يارت زند * تا بترسد او و زر پيدا كند
گفت آخر او ز من مسكينتر است * گفت قاصد كرده است او را زر است
گفت چون وهم است ما هر دو يكايم * در مقام احتمال و در شكايم
خود و را بكشيد اول اى شهان * تا بترسم من دهم زر را نشان
[ نتيجهگيرى از حكايت مذكور ]
پس كرمهاى الهى بين كه ما * آمديم آخر زمان در انتها
آخرين قرنها پيش از قرون * در حديث است آخرون السابقون
تا هلاك قوم نوح و قوم هود * عارض رحمت به جان ما نمود
كشت ايشان را كه ما ترسيم از او * ور خود اين بر عكس كردى واى تو