تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
دود در حلقش شد و حلقش بخست * از نهيب دود تلخ از خواب جست
در زمان در رو فتاد و مىگريست * كاى خدا اينها نشان منكرى است
خلم بهتر از چنين حلم اى خدا * كه كند از نور ايمانم جدا
گر بكاوى كوشش اهل مجاز * تو به تو گنده بود همچون پياز
هر يكى از يكديگر بىمغزتر * صادقان را يك ز ديگر نغزتر
صد كمر آن قوم بسته بر قبا * بهر هدم مسجد اهل قبا

[ شكست اصحاب فيل ]

همچو آن اصحاب فيل اندر حبش * كعبه‌اى كردند حق آتش زدش
قصد كعبه ساختند از انتقام * حالشان چون شد فرو خوان از كلام
مر سيه رويان دين را خود جهيز * نيست الا حيلت و مكر و ستيز

[ رؤياهايى كه خبر از واقعيت مىدهد ]

هر صحابى ديد ز آن مسجد عيان * واقعه تا شد يقينشان سر آن
واقعات ار باز گويم يك به يك * پس يقين گردد صفا بر اهل شك
ليك مىترسم ز كشف رازشان * نازنينانند و زيبد نازشان

[ ديندارى از روى تحقيق ]

شرع بىتقليد مىپذرفته‌اند * بىمحك آن نقد را بگرفته‌اند

[ مؤمن ، جوياى حقيقت است ]

حكمت قرآن چو ضاله‌ى مومن است * هر كسى در ضاله‌ى خود موقن است

قصه‌ى آن شخص كه اشتر ضاله‌ى خود مىجست و مىپرسيد

[ تمثيل در بيان حال آنان كه گمشده‌اى به نام حقيقت دارند ]

اشترى گم كردى و جستيش چست * چون بيابى چون ندانى كان تست
ضاله چه بود ناقه‌اى گم كرده‌اى * از كفت بگريخته در پرده‌اى
آمده در بار كردن كاروان * اشتر تو ز آن ميان گشته نهان
مىدوى اين سو و آن سو خشك لب * كاروان شد دور و نزديك است شب
رخت مانده بر زمين در راه خوف * تو پى اشتر دوان گشته به طوف
كاى مسلمانان كه ديده ست اشترى * جسته بيرون بامداد از آخورى
هر كه بر گويد نشان از اشترم * مژدگانى مىدهم چندين درم
باز مىجويى نشان از هر كسى * ريش‌خندت مىكند زين هر خسى
كاشترى ديديم مىرفت اين طرف * اشتر سرخى به سوى آن علف
آن يكى گويد بريده گوش بود * و آن دگر گويد جلش منقوش بود
آن يكى گويد شتر يك چشم بود * و آن دگر گويد ز گر بىپشم بود
از براى مژدگانى صد نشان * از گزافه هر خسى كرده بيان