تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
هم ز دورش بنگر و اندر گذر * خوردن و بو را نشايد اى پسر

[ آراسته بودن ظاهر و پليد بودن باطن ، همچون پل شكسته است ]

سوى لطف بىوفايان هين مرو * كان پل ويران بود نيكو شنو
گر قدم را جاهلى بر وى زند * بشكند پل و آن قدم را بشكند

[ شكوه و كبكبهء ظاهرى به شكست انجامد ]

هر كجا لشكر شكسته مىشود * او دو سه سست مخنث مىبود
در صف آيد با سلاح او مردوار * دل بر او بنهند كاينك يار غار
رو بگرداند چو بيند زخمها * رفتن او بشكند پشت ترا
اين دراز است و فراوان مىشود * و آن چه مقصود است پنهان مىشود

فريفتن منافقان پيغامبر را تا به مسجد ضرارش برند

بر رسول حق فسون‌ها خواندند * رخش دستان و حيل مىراندند
آن رسول مهربان رحم كيش * جز تبسم جز بلى ناورد پيش
شكرهاى آن جماعت ياد كرد * در اجابت قاصدان را شاد كرد
مىنمود آن مكر ايشان پيش او * يك به يك ز آن سان كه اندر شير مو

[ وقوف بر باطن و ستّاريت انسان كامل ]

موى را ناديده مىكرد آن لطيف * شير را شاباش مىگفت آن ظريف
صد هزاران موى مكر و دمدمه * چشم خوابانيد آن دم ز ان همه
راست مىفرمود آن بحر كرم * بر شما من از شما مشفق‌ترم
من نشسته بر كنار آتشى * با فروغ و شعله‌ى بس ناخوشى
همچو پروانه شما آن سو دوان * هر دو دست من شده پروانه ران
چون بر آن شد تا روان گردد رسول * غيرت حق بانگ زد مشنو ز غول
كاين خبيثان مكر و حيلت كرده‌اند * جمله مقلوب است آنچ آورده‌اند
قصد ايشان جز سيه رويى نبود * خير دين كى جست ترسا و جهود
مسجدى بر جسر دوزخ ساختند * با خدا نرد دغاها باختند
قصدشان تفريق اصحاب رسول * فضل حق را كى شناسد هر فضول
تا جهودى را ز شام اينجا كشند * كه به وعظ او جهودان سر خوشند
گفت پيغمبر كه آرى ليك ما * بر سر راهيم و بر عزم غزا
زين سفر چون باز گردم آن گهان * سوى آن مسجد روان گردم روان
دفعشان كرد و به سوى غزو تاخت * با دغايان از دغا نردى بباخت
چون بيامد از غزا باز آمدند * چنگ اندر وعده‌ى ماضى زدند

[ افشاى خيانت تباهكاران ]

گفت حقش اى پيمبر فاش گو * غدر را ور جنگ باشد باش گو
گفت اى قوم دغل خامش كنيد * تا نگويم رازهاتان تن زنيد
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 266 | جلال الدين الرومي