تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
واصلان چون غرق ذاتند اى پسر * كى كنند اندر صفات او نظر
چون كه اندر قعر جو باشد سرت * كى به رنگ آب افتد منظرت
ور به رنگ آب باز آيى ز قعر * پس پلاسى بستدى دادى تو شعر

[ مراتب انسانها در گناه و ثواب ]

طاعت عامه گناه خاصگان * وصلت عامه حجاب خاص دان
مر وزيرى را كند شه محتسب * شه عدوى او بود نبود محب
هم گناهى كرده باشد آن وزير * بىسبب نبود تغير ناگزير
آن كه ز اول محتسب بد خود و را * بخت و روزى آن بده ست از ابتدا
ليك آن كاول وزير شه بده ست * محتسب كردن سبب فعل بد است
چون ترا شه ز آستانه پيش خواند * باز سوى آستانه باز راند

[ نقد جبريان ]

تو يقين مىدان كه جرمى كرده‌اى * جبر را از جهل پيش آورده‌اى
كه مرا روزى و قسمت اين بده ست * پس چرا دى بودت آن دولت به دست
قسمت خود خود بريدى تو ز جهل * قسمت خود را فزايد مرد اهل

قصه‌ى منافقان و مسجد ضرار ساختن ايشان

[ حكايت در اينكه نفس امّاره ، كانون فتنه و نفاق است ]

يك مثال ديگر اندر كژروى * شايد ار از نقل قرآن بشنوى
اين چنين كژ بازيى در جفت و طاق * با نبى مىباختند اهل نفاق
كز براى عز دين احمدى * مسجدى سازيم و بود آن مرتدى
اين چنين كژ بازيى مىباختند * مسجدى جز مسجد او ساختند
فرش و سقف و قبه‌اش آراسته * ليك تفريق جماعت خواسته
نزد پيغمبر به لابه آمدند * همچو اشتر پيش او زانو زدند
كاى رسول حق براى محسنى * سوى آن مسجد قدم رنجه كنى
تا مبارك گردد از اقدام تو * تا قيامت تازه باد ايام تو
مسجد روز گل است و روز ابر * مسجد روز ضرورت وقت فقر
تا غريبى يابد آن جا خير و جا * تا فراوان گردد اين خدمت‌سرا
تا شعار دين شود بسيار و پر * ز انكه با ياران شود خوش كار مر
ساعتى آن جايگه تشريف ده * تزكيه‌ى ما كن ز ما تعريف ده
مسجد و اصحاب مسجد را نواز * تو مهى ما شب دمى با ما بساز
تا شود شب از جمالت همچو روز * اى جمالت آفتاب جان فروز
اى دريغا كان سخن از دل بدى * تا مراد آن نفر حاصل شدى

[ سخنان آراسته و خالى از صدق ، همچون سبزه‌هاى روييده بر مزبله است ]

لطف كايد بىدل و جان در زبان * همچو سبزه‌ى تون بود اى دوستان