تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣

راست گفتن ابليس ضمير خود را به معاويه

گفت بسيار آن بليس از مكر و غدر * مير از او نشنيد كرد استيز و صبر
از بن دندان بگفتش بهر آن * كردمت بيدار مىدان اى فلان
تا رسى اندر جماعت در نماز * از پى پيغمبر دولت فراز
گر نماز از وقت رفتى مر ترا * اين جهان تاريك گشتى بىضيا
از غبين و درد رفتى اشكها * از دو چشم تو مثال مشكها
ذوق دارد هر كسى در طاعتى * لاجرم نشكيبد از وى ساعتى
آن غبين و درد بودى صد نماز * كو نماز و كو فروغ آن نياز

فضيلت حسرت خوردن آن مخلص بر فوت نماز جماعت

[ حكايت در فضيلت حال روحانى بر آداب صورى عبادت ]

آن يكى مىرفت در مسجد درون * مردم از مسجد همىآمد برون
گفت پرسان كه جماعت را چه بود * كه ز مسجد مىبرون آيند زود
آن يكى گفتش كه پيغمبر نماز * با جماعت كرد و فارغ شد ز راز
تو كجا در مىروى اى مرد خام * چون كه پيغمبر بداده ست السلام
گفت آه و دود از آن اه شد برون * آه او مىداد از دل بوى خون
آن يكى از جمع گفت اين آه را * تو به من ده و آن نماز من ترا
گفت دادم آه و پذرفتم نماز * او ستد آن آه را با صد نياز
شب به خواب اندر بگفتش هاتفى * كه خريدى آب حيوان و شفا
حرمت اين اختيار و اين دخول * شد نماز جمله‌ى خلقان قبول

تتمه‌ى اقرار ابليس به معاويه مكر خود را

پس عزازيلش به گفت اى مير راد * مكر خود اندر ميان بايد نهاد
گر نمازت فوت مىشد آن زمان * مىزدى از درد دل آه و فغان
آن تاسف و آن فغان و آن نياز * در گذشتى از دو صد ذكر و نماز
من ترا بيدار كردم از نهيب * تا بسوزاند چنان آهى حجاب
تا چنان آهى نباشد مر ترا * تا بدان راهى نباشد مر ترا
من حسودم از حسد كردم چنين * من عدويم كار من مكر است و كين