گفت اكنون راست گفتى صادقى * از تو اين آيد تو اين را لايقى
عنكبوتى تو مگس دارى شكار * من نيم اى سگ مگس زحمت ميار
باز اسپيدم شكارم شه كند * عنكبوتى كى بگرد ما تند
رو مگس مىگير تا تانى هلا * سوى دوغى زن مگسها را صلا
ور بخوانى تو به سوى انگبين * هم دروغ و دوغ باشد آن يقين
تو مرا بيدار كردى خواب بود * تو نمودى كشتى آن گرداب بود
تو مرا در خير ز آن مىخواندى * تا مرا از خير بهتر راندى
فوت شدن دزد به آواز دادن آن شخص صاحب خانه را كه نزديك آمده بود كه دزد را دريابد و بگيرد
[ حكايت در رجحان كشف و شهود بر قيل و قال ]
اين بدان ماند كه شخصى دزد ديد * در وثاق اندر پى او مىدويد
تا دو سه ميدان دويد اندر پيش * تا در افگند آن تعب اندر خويش
اندر آن حمله كه نزديك آمدش * تا به دو اندر جهد دريابدش
دزد ديگر بانگ كردش كه بيا * تا ببينى اين علامات بلا
زود باش و باز گرد اى مرد كار * تا ببينى حال اينجا زار زار
گفت باشد كان طرف دزدى بود * گر نگردم زود اين بر من رود
در زن و فرزند من دستى زند * بستن اين دزد سودم كى كند
اين مسلمان از كرم مىخواندم * گر نگردم زود پيش آيد ندم
بر اميد شفقت آن نيك خواه * دزد را بگذاشت باز آمد به راه
گفت اى يار نكو احوال چيست * اين فغان و بانگ تو از دست كيست
گفت اينك بين نشان پاى دزد * اين طرف رفته ست دزد زن به مزد
نك نشان پاى دزد قلتبان * در پى او رو بدين نقش و نشان
گفت اى ابله چه مىگويى مرا * من گرفته بودم آخر مر و را
دزد را از بانگ تو بگذاشتم * من تو خر را آدمى پنداشتم
اين چه ژاژست و چه هرزه اى فلان * من حقيقت يافتم چه بود نشان
گفت من از حق نشانت مىدهم * اين نشان است از حقيقت آگهم
گفت طرارى تو يا خود ابلهى * بلكه تو دزدى و زين حال آگهى
خصم خود را مىكشيدم من كشان * تو رهانيدى و را كاينك نشان
تو جهت گو من برونم از جهات * در وصال آيات كو يا بينات
صنع بيند مرد محجوب از صفات * در صفات آن است كاو گم كرد ذات