عنف كردن معاويه با ابليس
گفت امير اى راه زن حجت مگو * مر ترا ره نيست در من ره مجو
ره زنى و من غريب و تاجرم * هر لباساتى كه آرى كى خرم
گرد رخت من مگرد از كافرى * تو نه اى رخت كسى را مشترى
مشترى نبود كسى را راه زن * ور نمايد مشترى مكر است و فن
تا چه دارد اين حسود اندر كدو * اى خدا فرياد ما را زين عدو
گر يكى فصلى دگر در من دمد * در ربايد از من اين ره زن نمد
ناليدن معاويه به حضرت حق تعالى از ابليس و نصرت خواستن
[ شيطان در توجيه و تفسير نقش ساختارى خود ، استوار سخن مىگويد ]
اين حديثش همچو دود است اى إله * دست گير ار نه گليمم شد سياه
من به حجت بر نيايم با بليس * كاوست فتنهى هر شريف و هر خسيس
آدمى كه علم الاسما بك است * در تك چون برق اين سگ بىتك است
از بهشت انداختش بر روى خاك * چون سمك در شست او شد از سماك
نوحهى إنا ظلمنا مىزدى * نيست دستان و فسونش را حدى
اندرون هر حديث او شر است * صد هزاران سحر در وى مضمر است
مردى مردان ببندد در نفس * در زن و در مرد افروزد هوس
اى بليس خلق سوز فتنه جو * بر چىام بيدار كردى راست گو
باز تقرير ابليس تلبيس خود را
[ باز شيطان ، نقش خود را از پيش تعيين شده مىشمرد و خود را بى گناه قلمداد مىكند ]
گفت هر مردى كه باشد بد گمان * نشنود او راست را با صد نشان
هر درونى كه خيالانديش شد * چون دليل آرى خيالش بيش شد
چون سخن دروى رود علت شود * تيغ غازى دزد را آلت شود
پس جواب او سكوت است و سكون * هست با ابله سخن گفتن جنون
تو ز من با حق چه نالى اى سليم * تو بنال از شر آن نفس لئيم
تو خورى حلوا تو را دنبل شود * تب بگيرد طبع تو مختل شود
بىگنه لعنت كنى ابليس را * چون نبينى از خود آن تلبيس را