نيست از ابليس از تست اى غوى * كه چو روبه سوى دنبه مىدوى
چون كه در سبزه ببينى دنبه را * دام باشد اين ندانى تو چرا
ز آن ندانى كت ز دانش دور كرد * ميل دنبه چشم و عقلت كور كرد
حبك الأشياء يعميك يصم * نفسك السودا جنت لا تختصم
تو گنه بر من منه كژ مژ مبين * من ز بد بيزارم و از حرص و كين
من بدى كردم پشيمانم هنوز * انتظارم تا شبم آيد به روز
متهم گشتم ميان خلق من * فعل خود بر من نهد هر مرد و زن
گرگ بىچاره اگر چه گرسنه است * متهم باشد كه او در طنطنه است
از ضعيفى چون نتاند راه رفت * خلق گويد تخمه است از لوت زفت
باز الحاح كردن معاويه ابليس را
[ شيطان از منظر اهل شريعت ]
گفت غير راستى نرهاندت * داد سوى راستى مىخواندت
راست گو تا وارهى از چنگ من * مكر ننشاند غبار جنگ من
گفت چون دانى دروغ و راست را * اى خيالانديش پر انديشهها
[ نشان سخن راست و دروغ از نظر روانى ]
گفت پيغمبر نشانى داده است * قلب و نيكو را محك بنهاده است
گفته است الكذب ريب فى القلوب * گفت الصدق طمانين طروب
دل نيارامد ز گفتار دروغ * آب و روغن هيچ نفروزد فروغ
در حديث راست آرام دل است * راستيها دانهى دام دل است
[ آن كه باطنى صاف دارد از بينش ژرف بهرهمند است ]
دل مگر رنجور باشد بد دهان * كه نداند چاشنى اين و آن
چون شود از رنج و علت دل سليم * طعم كذب و راست را باشد عليم
[ اغراض نفسانى ، حجاب بصيرت است ]
حرص آدم چون سوى گندم فزود * از دل آدم سليمى را ربود
پس دروغ و عشوهات را گوش كرد * غره گشت و زهر قاتل نوش كرد
كژدم از گندم ندانست آن نفس * مىپرد تمييز از مست هوس
خلق مست آرزويند و هوا * ز آن پذيرايند دستان ترا
هر كه خود را از هوا خود باز كرد * چشم خود را آشناى راز كرد