تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
نيست از ابليس از تست اى غوى * كه چو روبه سوى دنبه مىدوى
چون كه در سبزه ببينى دنبه را * دام باشد اين ندانى تو چرا
ز آن ندانى كت ز دانش دور كرد * ميل دنبه چشم و عقلت كور كرد
حبك الأشياء يعميك يصم * نفسك السودا جنت لا تختصم
تو گنه بر من منه كژ مژ مبين * من ز بد بيزارم و از حرص و كين
من بدى كردم پشيمانم هنوز * انتظارم تا شبم آيد به روز
متهم گشتم ميان خلق من * فعل خود بر من نهد هر مرد و زن
گرگ بىچاره اگر چه گرسنه است * متهم باشد كه او در طنطنه است
از ضعيفى چون نتاند راه رفت * خلق گويد تخمه است از لوت زفت

باز الحاح كردن معاويه ابليس را

[ شيطان از منظر اهل شريعت ]

گفت غير راستى نرهاندت * داد سوى راستى مىخواندت
راست گو تا وارهى از چنگ من * مكر ننشاند غبار جنگ من
گفت چون دانى دروغ و راست را * اى خيال‌انديش پر انديشه‌ها

[ نشان سخن راست و دروغ از نظر روانى ]

گفت پيغمبر نشانى داده است * قلب و نيكو را محك بنهاده است
گفته است الكذب ريب فى القلوب * گفت الصدق طمانين طروب
دل نيارامد ز گفتار دروغ * آب و روغن هيچ نفروزد فروغ
در حديث راست آرام دل است * راستيها دانه‌ى دام دل است

[ آن كه باطنى صاف دارد از بينش ژرف بهره‌مند است ]

دل مگر رنجور باشد بد دهان * كه نداند چاشنى اين و آن
چون شود از رنج و علت دل سليم * طعم كذب و راست را باشد عليم

[ اغراض نفسانى ، حجاب بصيرت است ]

حرص آدم چون سوى گندم فزود * از دل آدم سليمى را ربود
پس دروغ و عشوه‌ات را گوش كرد * غره گشت و زهر قاتل نوش كرد
كژدم از گندم ندانست آن نفس * مىپرد تمييز از مست هوس
خلق مست آرزويند و هوا * ز آن پذيرايند دستان ترا
هر كه خود را از هوا خود باز كرد * چشم خود را آشناى راز كرد
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 261 | جلال الدين الرومي