تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
امتحان شير و كلبم كرد حق * امتحان نقد و قلبم كرد حق
قلب را من كى سيه رو كرده‌ام * صيرفىام قيمت او كرده‌ام
نيكوان را ره نمايى مىكنم * شاخه‌هاى خشك را بر مىكنم
اين علفها مىنهم از بهر چيست * تا پديد آيد كه حيوان جنس كيست
گرگ از آهو چو زايد كودكى * هست در گرگيش و آهويى شكى
تو گياه و استخوان پيشش بريز * تا كدامين سو كند او گام تيز
گر به سوى استخوان آيد سگ است * ور گيا خواهد يقين آهو رگ است
قهر و لطفى جفت شد با همدگر * زاد از اين هر دو جهانى خير و شر
تو گياه و استخوان را عرضه كن * قوت نفس و قوت جان را عرضه كن
گر غذاى نفس جويد ابتر است * ور غذاى روح خواهد سرور است
گر كند او خدمت تن هست خر * ور رود در بحر جان يابد گهر
گر چه اين دو مختلف خير و شراند * ليك اين هر دو به يك كار اندراند
انبيا طاعات عرضه مىكنند * دشمنان شهوات عرضه مىكنند
نيك را چون بد كنم ؟ يزدان نىام * داعيم من خالق ايشان نىام
خوب را من زشت سازم رب نه‌ام * زشت را و خوب را آيينه‌ام
سوخت هندو آينه از درد را * كاين سيه رو مىنمايد مرد را
او مرا غماز كرد و راست گو * تا بگويم زشت كو و خوب كو
من گواهم بر گوا زندان كجاست * اهل زندان نيستم ايزد گواست
هر كجا بينم نهال ميوه‌دار * تربيتها مىكنم من دايه‌وار
هر كجا بينم درخت تلخ و خشك * مىبرم تا وارهد از پشك مشك
خشك گويد باغبان را كاى فتى * مر مرا چه مىبرى سر بىخطا
باغبان گويد خمش اى زشت خو * بس نباشد خشكى تو جرم تو
خشك گويد راستم من كژ نىام * تو چرا بىجرم مىبرى پيم
باغبان گويد اگر مسعودىاى * كاشكى كژ بودىاى تر بودىاى
جاذب آب حياتى گشته‌اى * اندر آب زندگى آغشتىاى
تخم تو بد بوده است و اصل تو * با درخت خوش نبوده وصل تو
شاخ تلخ ار با خوشى وصلت كند * آن خوشى اندر نهادش بر زند
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 259 | جلال الدين الرومي