تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
در سفر گر روم بينى يا ختن * از دل تو كى رود حب الوطن
ما هم از مستان اين مى بوده‌ايم * عاشقان درگه وى بوده‌ايم
ناف ما بر مهر او ببريده‌اند * عشق او در جان ما كاريده‌اند
روز نيكو ديده‌ايم از روزگار * آب رحمت خورده‌ايم اندر بهار
نه كه ما را دست فضلش كاشته ست * از عدم ما را نه او برداشته ست
اى بسا كز وى نوازش ديده‌ايم * در گلستان رضا گرديده‌ايم
بر سر ما دست رحمت مىنهاد * چشمه‌هاى لطف از ما مىگشاد
وقت طفلىام كه بودم شير جو * گاهوارم را كه جنبانيد او
از كه خوردم شير غير شير او * كى مرا پرورد جز تدبير او
خوى كان با شير رفت اندر وجود * كى توان آن را ز مردم واگشود
گر عتابى كرد درياى كرم * بسته كى گردند درهاى كرم
اصل نقدش داد و لطف و بخشش است * قهر بر وى چون غبارى از غش است
از براى لطف عالم را بساخت * ذره‌ها را آفتاب او نواخت
فرقت از قهرش اگر آبستن است * بهر قدر وصل او دانستن است
تا دهد جان را فراقش گوشمال * جان بداند قدر ايام وصال

[ جهان را خداوند از روى لطف آفريده است ]

گفت پيغمبر كه حق فرموده است * قصد من از خلق احسان بوده است
آفريدم تا ز من سودى كنند * تا ز شهدم دست‌آلودى كنند
نى براى آن كه تا سودى كنم * و ز برهنه من قبايى بر كنم

[ شيطان نيز به لطف خداوند ، اميدوار است ]

چند روزى كه ز پيشم رانده است * چشم من در روى خوبش مانده است
كز چنان رويى چنين قهر اى عجب * هر كسى مشغول گشته در سبب
من سبب را ننگرم كان حادث است * ز انكه حادث حادثى را باعث است
لطف سابق را نظاره مىكنم * هر چه آن حادث دو پاره مىكنم
ترك سجده از حسد گيرم كه بود * آن حسد از عشق خيزد نز جحود
هر حسد از دوستى خيزد يقين * كه شود با دوست غيرى همنشين
هست شرط دوستى غيرت پزى * همچو شرط عطسه گفتن دير زى

[ وجود شيطان در جهان ، جنبهء ساختارى دارد نه تصادفى ]

چون كه بر نطعش جز اين بازى نبود * گفت بازى كن چه دانم در فزود
آن يكى بازى كه بد من باختم * خويشتن را در بلا انداختم
در بلا هم مىچشم لذات او * مات اويم مات اويم مات او
چون رهاند خويشتن را اى سره * هيچ كس در شش جهت از شش دره
جزو شش از كل شش چون وارهد * خاصه كه بىچون مر او را كژ نهد