تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦

بيدار كردن ابليس معاويه را كه خيز وقت نماز است

[ حكايت در بيان خطير بودن نقشه‌هاى شيطان و نقش ساختارى شيطان در جهان هستى از ديدگاه صوفيانه ]

در خبر آمد كه آن معاويه * خفته بد در قصر در يك زاويه
قصر را از اندرون در بسته بود * كز زيارتهاى مردم خسته بود
ناگهان مردى و را بيدار كرد * چشم چون بگشاد پنهان گشت مرد
گفت اندر قصر كس را ره نبود * كيست كاين گستاخى و جرات نمود
گرد برگشت و طلب كرد آن زمان * تا بيابد ز آن نهان گشته نشان
از پس در مدبرى را ديد كاو * در در و پرده نهان مىكرد رو
گفت هى تو كيستى نام تو چيست * گفت نامم فاش ابليس شقى است
گفت بيدارم چرا كردى به جد * راست گو با من مگو بر عكس و ضد

از خر افكندن ابليس معاويه را و رو پوش و بهانه كردن و جواب گفتن معاويه او را

گفت هنگام نماز آخر رسيد * سوى مسجد زود مىبايد دويد
عجلوا الطاعات قبل الفوت گفت * مصطفى چون در معنى مىبسفت
گفت نى نى اين غرض نبود ترا * كه به خيرى رهنما باشى مرا

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

دزد آيد از نهان در مسكنم * گويدم كه پاسبانى مىكنم
من كجا باور كنم آن دزد را * دزد كى داند ثواب و مزد را

باز جواب گفتن ابليس معاويه را

[ شيطان در منظر صوفيانهء مولانا ]

گفت ما اول فرشته بوده‌ايم * راه طاعت را به جان پيموده‌ايم
سالكان راه را محرم بديم * ساكنان عرش را هم دم بديم
پيشه‌ى اول كجا از دل رود * مهر اول كى ز دل بيرون شود