تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤

وصيت كردن پيغامبر صلى اللَّه عليه و آله مر آن بيمار را و دعا آموزانيدنش

[ تعليم مناجات ]

گفت پيغمبر مر آن بيمار را * اين بگو كاى سهل كن دشوار را
آتنا فى دار دنيانا حسن * آتنا فى دار عقبانا حسن
راه را بر ما چو بستان كن لطيف * منزل ما خود تو باشى اى شريف

[ تجسّم اعمال ]

مومنان در حشر گويند اى ملك * نى كه دوزخ بود راه مشترك
مومن و كافر بر او يابد گذار * ما نديديم اندر اين ره دود و نار
نك بهشت و بارگاه ايمنى * پس كجا بود آن گذرگاه دنى
پس ملك گويد كه آن روضه‌ى خضر * كه فلان جا ديده‌ايد اندر گذر
دوزخ آن بود و سياستگاه سخت * بر شما شد باغ و بستان و درخت
چون شما اين نفس دوزخ خوى را * آتشى گبر فتنه جوى را
جهدها كرديد و او شد پر صفا * نار را كشتيد از بهر خدا
آتش شهوت كه شعله مىزدى * سبزه‌ى تقوى شد و نور هدى
آتش خشم از شما هم حلم شد * ظلمت جهل از شما هم علم شد
آتش حرص از شما ايثار شد * و آن حسد چون خار بد گلزار شد
چون شما اين جمله آتشهاى خويش * بهر حق كشتيد جمله پيش پيش
نفس نارى را چو باغى ساختيد * اندر او تخم وفا انداختيد
بلبلان ذكر و تسبيح اندر او * خوش سرايان در چمن بر طرف جو
داعى حق را اجابت كرده‌ايد * در جحيم نفس آب آورده‌ايد
دوزخ ما نيز در حق شما * سبزه گشت و گلشن و برگ و نوا

[ جواب احسان ]

چيست احسان را مكافات اى پسر * لطف و احسان و ثواب معتبر

[ بلاجو بودن عشّاق ]

نى شما گفتيد ما قربانىايم * پيش اوصاف بقا ما فانىايم
ما اگر قلاش و گر ديوانه‌ايم * مست آن ساقى و آن پيمانه‌ايم
بر خط و فرمان او سر مىنهيم * جان شيرين را گروگان مىدهيم
تا خيال دوست در اسرار ماست * چاكرى و جان سپارى كار ماست
هر كجا شمع بلا افروختند * صد هزاران جان عاشق سوختند
عاشقانى كز درون خانه‌اند * شمع روى يار را پروانه‌اند
اى دل آن جا رو كه با تو روشن‌اند * وز بلاها مر ترا چون جوشن‌اند
ز آن ميان جان ترا جا مىكنند * تا ترا پر باده چون جامى كنند
در ميان جان ايشان خانه گير * در فلك خانه كن اى بدر منير

[ اهل كمال ، اسرار را به شايستگان گويند ]

چون عطارد دفتر دل واكنند * تا كه بر تو سرها پيدا كنند
پيش خويشان باش چون آواره‌اى * بر مه كامل زن ار مه پاره‌اى

[ دعوت به رجوع به اصل خود ]

جزو را از كل خود پرهيز چيست * با مخالف اين همه آميز چيست
جنس را بين نوع گشته در روش * غيبها بين گشته عين از پرتوش

[ پرهيز از متابعت گمراهان ]

تا چون زن عشوه خرى اى بىخرد * از دروغ و عشوه كى يا بى مدد
چاپلوس و لفظ شيرين و فريب * مىستانى مىنهى چون زر به جيب

[ قهر نيكان ، بهتر از لطف بَدان ]

مر ترا دشنام و سيلى شهان * بهتر آيد از ثناى گمرهان
صفع شاهان خور مخور شهد خسان * تا كسى گردى ز اقبال كسان
ز آنك از ايشان خلعت و دولت رسد * در پناه روح جان گردد جسد

[ لزوم پيروى از استاد و مرشد ]

هر كجا بينى برهنه و بىنوا * دان كه او بگريخته ست از اوستا
تا چنان گردد كه مىخواهد دلش * آن دل كور بد بىحاصلش
گر چنان گشتى كه استا خواستى * خويش را و خويش را آراستى
هر كه از استا گريزد در جهان * او ز دولت مىگريزد اين بدان
پيشه‌اى آموختى در كسب تن * چنگ اندر پيشه‌ى دينى بزن

[ ترغيب به بر گرفتن توشهء اعمال نيك ]

در جهان پوشيده گشتى و غنى * چون برون آيى از اينجا چون كنى
پيشه‌اى آموز كاندر آخرت * اندر آيد دخل كسب مغفرت
آن جهان شهرى است پر بازار و كسب * تا نپندارى كه كسب اينجاست حسب

[ پرهيز از سرگرمىهاى دنيوى ]

حق تعالى گفت كاين كسب جهان * پيش آن كسب است لعب كودكان *
همچو آن طفلى كه بر طفلى تند * شكل صحبت كن مساسى مىكند
كودكان سازند در بازى دكان * سود نبود جز كه تعبير زبان
شب شود در خانه آيد گرسنه * كودكان رفته بمانده يك تنه
اين جهان بازىگه است و مرگ شب * باز گردى كيسه خالى پر تعب

[ اهميت عشق و جذبه‌هاى روحانى ]

كسب دين عشق است و جذب اندرون * قابليت نور حق دان اى حرون

[ نفس امّاره ، خواهان سرگرمىهاى پست است ]

كسب فانى خواهدت اين نفس خس * چند كسب خس كنى بگذار بس

[ مواظب حيله‌گرىهاى نفس باش ]

نفس خس گر جويدت كسب شريف * حيله و مكرى بود آن را رديف