تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 13

مساهمون:

ص١٣
در خطاب آدمى ناطق بدى * در نواى طوطيان حاذق بدى
جست از سوى دكان سويى گريخت * شيشه‌هاى روغن گل را بريخت
از سوى خانه بيامد خواجه‌اش * بر دكان بنشست فارغ خواجه‌وش
ديد پر روغن دكان و جامه چرب * بر سرش زد گشت طوطى كل ز ضرب
روزكى چندى سخن كوتاه كرد * مرد بقال از ندامت آه كرد
ريش بر مىكند و مىگفت اى دريغ * كافتاب نعمتم شد زير ميغ
دست من بشكسته بودى آن زمان * كه زدم من بر سر آن خوش زبان
هديه‌ها مىداد هر درويش را * تا بيابد نطق مرغ خويش را
بعد سه روز و سه شب حيران و زار * بر دكان بنشسته بد نوميد وار
مىنمود آن مرغ را هر گون شگفت * تا كه باشد كاندر آيد او بگفت
جولقيى سر برهنه مىگذشت * با سر بىمو چو پشت طاس و طشت
طوطى اندر گفت آمد در زمان * بانگ بر درويش زد كه هى فلان
از چه اى كل با كلان آميختى * تو مگر از شيشه روغن ريختى
از قياسش خنده آمد خلق را * كو چو خود پنداشت صاحب دلق را

[ خود را همسنگ پاكان مپندار ]

كار پاكان را قياس از خود مگير * گر چه ماند در نبشتن شير و شير
جمله عالم زين سبب گمراه شد * كم كسى ز ابدال حق آگاه شد
همسرى با انبيا برداشتند * اوليا را همچو خود پنداشتند
گفته اينك ما بشر ايشان بشر * ما و ايشان بسته‌ى خوابيم و خور
اين ندانستند ايشان از عمى * هست فرقى در ميان بىمنتها

[ چند تمثيل در نقد مقايسه‌هاى ناموجّه ]

هر دو گون زنبور خوردند از محل * ليك شد ز ان نيش و زين ديگر عسل
هر دو گون آهو گيا خوردند و آب * زين يكى سرگين شد و ز ان مشك ناب
هر دو نى خوردند از يك آب خور * اين يكى خالى و آن پر از شكر
صد هزاران اين چنين اشباه بين * فرقشان هفتاد ساله راه بين
اين خورد گردد پليدى زو جدا * آن خورد گردد همه نور خدا
اين خورد زايد همه بخل و حسد * و آن خورد زايد همه نور احد
اين زمين پاك و ان شوره ست و بد * اين فرشته‌ى پاك و ان ديو است و دد
هر دو صورت گر بهم ماند رواست * آب تلخ و آب شيرين را صفاست

[ ضرورت پيدا كردن مرشد بصير ]