تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
اين محبت هم نتيجه‌ى دانش است * كى گزافه بر چنين تختى نشست

[ علم ناقص نمىتواند عشق حقيقى پديد آورد ]

دانش ناقص كجا اين عشق زاد * عشق زايد ناقص اما بر جماد
بر جمادى رنگ مطلوبى چو ديد * از صفيرى بانگ محبوبى شنيد
دانش ناقص نداند فرق را * لاجرم خورشيد داند برق را
چون كه ملعون خواند ناقص را رسول * بود در تاويل نقصان عقول
ز انكه ناقص تن بود مرحوم رحم * نيست بر مرحوم لايق لعن و زخم

[ نقصان عقل ، موجب پريشانى شود ]

نقص عقل است آن كه بد رنجورى است * موجب لعنت سزاى دورى است

[ جسم در نازل‌ترين مرتبهء هستى قرار دارد ]

ز انكه تكميل خردها دور نيست * ليك تكميل بدن مقدور نيست

[ كفر و تكبر ناشى از نقصان عقل است ]

كفر و فرعونى هر گبر بعيد * جمله از نقصان عقل آمد پديد
بهر نقصان بدن آمد فرج * در نبى كه ما على الاعمى حرج

[ كسى كه صفاى باطن داشته باشد دنيا را ناپايدار مىبيند ]

برق آفل باشد و بس بىوفا * آفل از باقى ندانى بىصفا
برق خندد بر كه مىخندد بگو * بر كسى كه دل نهد بر نور او
نورهاى چرخ ببريده پى است * آن چو لا شرقى و لا غربى كى است
برق را چون يخطف الأبصار دان * نور باقى را همه انصار دان

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

بر كف دريا فرس را راندن * نامه‌اى در نور برقى خواندن
از حريصى عاقبت ناديدن است * بر دل و بر عقل خود خنديدن است

[ فرجام را ديدن ، كار عقل است نه نفس ]

عاقبت بين است عقل از خاصيت * نفس باشد كاو نبيند عاقبت

[ غلبهء نفس بر عقل جزئى ]

عقل كاو مغلوب نفس او نفس شد * مشترى مات زحل شد نحس شد

[ نفس امّاره ، زندگى را نحس مىكند ]

هم درين نحسى بگردان اين نظر * در كسى كه كرد نحست درنگر

[ آن كه تلوّن نفس امّاره را بشناسد ، صاحب بصيرت است ]

آن نظر كه بنگرد اين جر و مد * او ز نحسى سوى سعدى نقب زد
ز آن همىگرداندت حالى به حال * ضد به ضد پيدا كنان در انتقال
تا كه خوفت زايد از ذات الشمال * لذت ذات اليمين يرجى الرجال

[ پرواز در آسمان كمالات به تمهيدات نياز دارد ]

تا دو پر باشى كه مرغ يك پره * عاجز آيد از پريدن اى سره

[ مناجات ]

يا رها كن تا نيايم در كلام * يا بده دستور تا گويم تمام
ور نه اين خواهى نه آن فرمان تراست * كس چه داند مر ترا مقصد كجاست

[ روشن‌بينى و كشف حقيقت در مراتب مختلف ]

جان ابراهيم بايد تا به نور * بيند اندر نار فردوس و قصور
پايه پايه بر رود بر ماه و خور * تا نماند همچو حلقه بند در
چون خليل از آسمان هفتمين * بگذرد كه لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ

[ روشن‌بينان از وارونه كارى دنيا رهيده‌اند ]

اين جهان تن غلط انداز شد * جز مر آن را كاو ز شهوت باز شد