وقت مرگ از رنج او را مىدرند * او بدان مشغول شد جان مىبرند
چون به هر فكرى كه دل خواهى سپرد * از تو چيزى در نهان خواهند برد
هر چه انديشى و تحصيلى كنى * مىدرآيد دزد از آن سو كايمنى
پس بدان مشغول شو كان بهتر است * تا ز تو چيزى برد كان بهتر است
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
بار بازرگان چو در آب اوفتد * دست اندر كالهى بهتر زند
چون كه چيزى فوت خواهد شد در آب * ترك كمتر گوى و بهتر را بياب
ظاهر شدن فضل و زيركى لقمان پيش امتحان كنندگان
[ لزوم سپاسگزارى نسبت به منعم ]
هر طعامى كاوريدندى به وى * كس سوى لقمان فرستادى ز پى
تا كه لقمان دست سوى آن برد * قاصدا تا خواجه پس خوردش خورد
سور او خوردى و شور انگيختى * هر طعامى كاو نخوردى ريختى
ور بخوردى بىدل و بىاشتها * اين بود پيوندى بىانتها
خربزه آورده بودند ارمغان * گفت رو فرزند لقمان را بخوان
چون بريد و داد او را يك برين * همچو شكر خوردش و چون انگبين
از خوشى كه خورد داد او را دوم * تا رسيد آن گرچها تا هفدهم
ماند گرچى گفت اين را من خورم * تا چه شيرين خربزه ست اين بنگرم
او چنين خوش مىخورد كز ذوق او * طبعها شد مشتهى و لقمه جو
چون بخورد از تلخيش آتش فروخت * هم زبان كرد آبله هم حلق سوخت
ساعتى بىخود شد از تلخى آن * بعد از آن گفتش كه اى جان و جهان
نوش چون كردى تو چندين زهر را * لطف چون انگاشتى اين قهر را
اين چه صبر است اين صبورى از چه روست * يا مگر پيش تو اين جانت عدوست
چون نياوردى به حيلت حجتى * كه مرا عذرى است بس كن ساعتى
گفت من از دست نعمت بخش تو * خوردهام چندان كه از شرمم دو تو
شرمم آمد كه يكى تلخ از كفت * من ننوشم اى تو صاحب معرفت
چون همه اجزام از انعام تو * رستهاند و غرق دانه و دام تو
گر ز يك تلخى كنم فرياد و داد * خاك صد ره بر سر اجزام باد
لذت دست شكر بخشت بداشت * اندر اين بطيخ تلخى كى گذاشت
[ قدرت كيمياى عشق ]
از محبت تلخها شيرين شود * از محبت مسها زرين شود
از محبت دردها صافى شود * از محبت دردها شافى شود
از محبت مرده زنده مىكنند * از محبت شاه بنده مىكنند