رجوع به حكايت ذو النون
[ دعوى دوستى ]
چون رسيدند آن نفر نزديك او * بانگ بر زد هى كيانيد اتقوا
با ادب گفتند ما از دوستان * بهر پرسش آمديم اينجا به جان
چونى اى درياى عقل ذو فنون * اين چه بهتان است بر عقلت جنون
دود گلخن كى رسد در آفتاب * چون شود عنقا شكسته از غراب
وامگير از ما بيان كن اين سخن * ما محبانيم با ما اين مكن
مر محبان را نشايد دور كرد * يا به رو پوش و دغل مغرور كرد
راز را اندر ميان آور شها * رو مكن در ابر پنهانى مها
ما محب و صادق و دل خستهايم * در دو عالم دل به تو در بستهايم
[ دوست اگر بر محنت دوست صبر نياورد ، در دعوى خويش صادق نيست ]
فحش آغازيد و دشنام از گزاف * گفت او ديوانگانه زى و قاف
بر جهيد و سنگ پران كرد و چوب * جملگى بگريختند از بيم كوب
قهقهه خنديد و جنبانيد سر * گفت باد ريش اين ياران نگر
دوستان بين ، كو نشان دوستان * دوستان را رنج باشد همچو جان
كى كران گيرد ز رنج دوست دوست * رنج مغز و دوستى آن را چو پوست
نه نشان دوستى شد سر خوشى * در بلا و آفت و محنت كشى
دوست همچون زر بلا چون آتش است * زر خالص در دل آتش خوش است
امتحان كردن خواجهى لقمان زيركى لقمان را
[ لزوم رضا بر محنتهايى كه از معشوق يا ولى نعمت مىرسد ]
نه كه لقمان را كه بندهى پاك بود * روز و شب در بندگى چالاك بود
خواجهاش مىداشتى در كار پيش * بهترش ديدى ز فرزندان خويش
[ آزادگى به رهايى از زنجيرهاى هوى و هوس است ]
ز انكه لقمان گر چه بنده زاد بود * خواجه بود و از هوا آزاد بود
[ حكايت در اينكه شاه حقيقى كسى است كه بر خشم و هوسهايش غالب باشد ]
گفت شاهى شيخ را اندر سخن * چيزى از بخشش ز من درخواست كن
گفت اى شه شرم نايد مر ترا * كه چنين گويى مرا زين برتر آ
من دو بنده دارم و ايشان حقير * و آن دو بر تو حاكمانند و امير
گفت شه آن دو چهاند اين زلت است * گفت آن يك خشم و ديگر شهوت است
شاه آن دان كاو ز شاهى فارغ است * بىمه و خورشيد نورش بازغ است
مخزن آن دارد كه مخزن ذات اوست * هستى او دارد كه با هستى عدوست
[ ادامهء حكايت لقمان ]
خواجهى لقمان به ظاهر خواجهوش * در حقيقت بنده ، لقمان خواجهاش