تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
بلكه خود از آدمى در گاو و خر * مىرود دانايى و علم و هنر
اسب سكسك مىشود رهوار و رام * خرس بازى مىكند بر هم سلام
رفت اندر سگ ز آدميان هوس * تا شبان شد يا شكارى يا حرس
در سگ اصحاب خوبى ز ان وفود * رفت تا جوياى اللَّه گشته بود
هر زمان در سينه نوعى سر كند * گاه ديو و گه ملك گه دام و دد
ز آن عجب بيشه كه شير آگه است * تا به دام سينه‌ها پنهان ره است

[ نقد آنان كه از كاملان بهره نمىبرند ]

دزديى كن از درون مرجان جان * اى كم از سگ از درون عارفان
چون كه دزدى بارى آن در لطيف * چون كه حامل مىشوى بارى شريف

فهم كردن مريدان كه ذو النون ديوانه نشده است قاصد كرده است

دوستان در قصه‌ى ذو النون شدند * سوى زندان و در آن رايى زدند
كاين مگر قاصد كند يا حكمتى است * او در اين دين قبله‌اى و آيتى است
دور دور از عقل چون درياى او * تا جنون باشد سفه فرماى او
حاش لله از كمال جاه او * كابر بيمارى بپوشد ماه او
او ز شر عامه اندر خانه شد * او ز ننگ عاقلان ديوانه شد
او ز عار عقل كند تن پرست * قاصدا رفته ست و ديوانه شده ست
كه ببنديدم قوى و ز ساز گاو * بر سر و پشتم بزن وين را مكاو

[ بيانى تمثيلى در اينكه زنده بودن روح ، منوط به مهار نفس امّاره است ]

تا ز زخم لخت يابم من حيات * چون قتيل از گاو موسى اى ثقات
تا ز زخم لخت گاوى خوش شوم * همچو كشته‌ى گاو موسى گش شوم
زنده شد كشته ز زخم دم گاو * همچو مس از كيميا شد زر ساو
كشته بر جست و بگفت اسرار را * وا نمود آن زمره‌ى خون‌خوار را
گفت روشن كاين جماعت كشته‌اند * كاين زمان در خصمىام آشفته‌اند
چون كه كشته گردد اين جسم گران * زنده گردد هستى اسرار دان
جان او بيند بهشت و نار را * باز داند جمله‌ى اسرار را
وا نمايد خونيان ديو را * وا نمايد دام خدعه و ريو را
گاو كشتن هست از شرط طريق * تا شود از زخم دمش جان مفيق
گاو نفس خويش را زوتر بكش * تا شود روح خفى زنده و بهش