لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ گفت آن خليل * كى فنا خواهد از اين رب جليل
باز وَ اللَّيْلِ * است ستارى او * و آن تن خاكى زنگارى او
آفتابش چون بر آمد ز آن فلك * با شب تن گفت هين ما وَدَّعَكَ
[ ظهور اضداد از درون يكديگر ]
وصل پيدا گشت از عين بلا * ز آن حلاوت شد عبارت ما قَلى
[ حال ذاكر بايد با اذكارى كه مىگويد سازگار باشد ]
هر عبارت خود نشان حالتى است * حال چون دست و عبارت آلتى است
[ چند تمثيل براى بيت پيشين ]
آلت زرگر به دست كفشگر * همچو دانهى كشت كرده ريگ در
و آلت اسكاف پيش برزگر * پيش سگ كاه استخوان در پيش خر
بود انا الحق در لب منصور نور * بود انا الله در لب فرعون زور
شد عصا اندر كف موسى گوا * شد عصا اندر كف ساحر هبا
زين سبب عيسى بدان همراه خود * در نياموزيد آن اسم صمد
كاو نداند نقص بر آلت نهد * سنگ بر گل زن تو آتش كى جهد
دست و آلت همچو سنگ و آهن است * جفت بايد جفت شرط زادن است
[ توحيد ذاتى ]
آن كه بىجفت است و بىآلت يكى است * در عدد شك است و آن يك بىشكى است
آن كه دو گفت و سه گفت و بيش ازين * متفق باشند در واحد يقين
[ شرك ، از نقصِ بينش است ]
احولى چون دفع شد يكسان شوند * دو سه گويان هم يكى گويان شوند
[ موحّد كسى است كه مطيع خواست خداوند باشد ]
گر يكى گويى تو در ميدان او * گرد بر مىگرد از چوگان او
گوى آن گه راست و بىنقصان شود * كه ز زخم دست شه رقصان شود
[ اهميت بينش ]
گوش دار اى احول اينها را به هوش * داروى ديده بكش از راه گوش
[ دانش پاك در دلهاى ناپاك نمىپايد ]
پس كلام پاك در دلهاى كور * مىنپايد مىرود تا اصل نور
و آن فسون ديو در دلهاى كژ * مىرود چون كفش كژ در پاى كژ
[ معارف با تكرار الفاظ و حفظ كلمات به دست نمىآيد ]
گر چه حكمت را به تكرار آورى * چون تو نااهلى شود از تو برى
ور چه بنويسى نشانش مىكنى * ور چه مىلافى بيانش مىكنى
او ز تو رو در كشد اى پر ستيز * بندها را بگسلد وز تو گريز
ور نخوانى و ببيند سوز تو * علم باشد مرغ دستآموز تو
او نپايد پيش هر نااوستا * همچو طاوسى به خانهى روستا
يافتن پادشاه باز را به خانهى كمپير زن
[ حكايت در اينكه دلهاى ناپاك ، محل اسرار ربّانى نيست ]
دين نه آن باز است كاو از شه گريخت * سوى آن كمپير كاو مىآرد بيخت