تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ گفت آن خليل * كى فنا خواهد از اين رب جليل
باز وَ اللَّيْلِ * است ستارى او * و آن تن خاكى زنگارى او
آفتابش چون بر آمد ز آن فلك * با شب تن گفت هين ما وَدَّعَكَ

[ ظهور اضداد از درون يكديگر ]

وصل پيدا گشت از عين بلا * ز آن حلاوت شد عبارت ما قَلى

[ حال ذاكر بايد با اذكارى كه مىگويد سازگار باشد ]

هر عبارت خود نشان حالتى است * حال چون دست و عبارت آلتى است

[ چند تمثيل براى بيت پيشين ]

آلت زرگر به دست كفشگر * همچو دانه‌ى كشت كرده ريگ در
و آلت اسكاف پيش برزگر * پيش سگ كاه استخوان در پيش خر
بود انا الحق در لب منصور نور * بود انا الله در لب فرعون زور
شد عصا اندر كف موسى گوا * شد عصا اندر كف ساحر هبا
زين سبب عيسى بدان همراه خود * در نياموزيد آن اسم صمد
كاو نداند نقص بر آلت نهد * سنگ بر گل زن تو آتش كى جهد
دست و آلت همچو سنگ و آهن است * جفت بايد جفت شرط زادن است

[ توحيد ذاتى ]

آن كه بىجفت است و بىآلت يكى است * در عدد شك است و آن يك بىشكى است
آن كه دو گفت و سه گفت و بيش ازين * متفق باشند در واحد يقين

[ شرك ، از نقصِ بينش است ]

احولى چون دفع شد يكسان شوند * دو سه گويان هم يكى گويان شوند

[ موحّد كسى است كه مطيع خواست خداوند باشد ]

گر يكى گويى تو در ميدان او * گرد بر مىگرد از چوگان او
گوى آن گه راست و بىنقصان شود * كه ز زخم دست شه رقصان شود

[ اهميت بينش ]

گوش دار اى احول اينها را به هوش * داروى ديده بكش از راه گوش

[ دانش پاك در دلهاى ناپاك نمىپايد ]

پس كلام پاك در دلهاى كور * مىنپايد مىرود تا اصل نور
و آن فسون ديو در دلهاى كژ * مىرود چون كفش كژ در پاى كژ

[ معارف با تكرار الفاظ و حفظ كلمات به دست نمىآيد ]

گر چه حكمت را به تكرار آورى * چون تو نااهلى شود از تو برى
ور چه بنويسى نشانش مىكنى * ور چه مىلافى بيانش مىكنى
او ز تو رو در كشد اى پر ستيز * بندها را بگسلد وز تو گريز
ور نخوانى و ببيند سوز تو * علم باشد مرغ دست‌آموز تو
او نپايد پيش هر نااوستا * همچو طاوسى به خانه‌ى روستا

يافتن پادشاه باز را به خانه‌ى كمپير زن

[ حكايت در اينكه دل‌هاى ناپاك ، محل اسرار ربّانى نيست ]

دين نه آن باز است كاو از شه گريخت * سوى آن كمپير كاو مىآرد بيخت