تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
خر فروشانه دو سه زخمش بزد * كرد با خر آن چه ز آن سگ مىسزد
خر جهنده گشت از تيزى نيش * كو زبان تا خر بگويد حال خويش
چون كه صوفى بر نشست و شد روان * رو در افتادن گرفت او هر زمان
هر زمانش خلق بر مىداشتند * جمله رنجورش همىپنداشتند
آن يكى گوشش همىپيچيد سخت * و آن دگر در زير گامش جست لخت
و آن دگر در نعل او مىجست سنگ * و آن دگر در چشم او مىديد زنگ
باز مىگفتند اى شيخ اين ز چيست * دى نمىگفتى كه شكر اين خر قوى است
گفت آن خر كاو به شب لاحول خورد * جز بدين شيوه نداند راه كرد
چون كه قوت خر به شب لاحول بود * شب مسبح بود و روز اندر سجود

[ تصويرى از جوامع منحط ]

آدمى خوارند اغلب مردمان * از سلام عليك‌شان كم جو امان
خانه‌ى ديو است دلهاى همه * كم پذير از ديو مردم دمدمه
از دم ديو آن كه او لاحول خورد * هم چو آن خر در سر آيد در نبرد

[ فرجام فريفته شدن به اشخاص رياكار ]

هر كه در دنيا خورد تلبيس ديو * و ز عدوى دوست رو تعظيم و ريو
در ره اسلام و بر پول صراط * در سر آيد همچو آن خر از خباط
عشوه‌هاى يار بد منيوش هين * دام بين ايمن مرو تو بر زمين
صد هزار ابليس لاحول آر بين * آدما ابليس را در مار بين
دم دهد گويد ترا اى جان و دوست * تا چو قصابى كشد از دوست پوست
دم دهد تا پوستت بيرون كشد * و اى او كز دشمنان افيون چشد
سر نهد بر پاى تو قصاب‌وار * دم دهد تا خونت ريزد زار زار
همچو شيرى صيد خود را خويش كن * ترك عشوه‌ى اجنبى و خويش كن
همچو خادم دان مراعات خسان * بىكسى بهتر ز عشوه‌ى ناكسان

[ از خود بيگانگى ]

در زمين مردمان خانه مكن * كار خود كن كار بيگانه مكن
كيست بيگانه تن خاكى تو * كز بر اى اوست غمناكى تو

[ شهوت‌رانى ، روح را تباه كند ]

تا تو تن را چرب و شيرين مىدهى * جوهر خود را نبينى فربهى
گر ميان مشك تن را جا شود * روز مردن گند او پيدا شود
مشك را بر تن مزن بر دل بمال * مشك چه بود نام پاك ذو الجلال

[ در نقد اهل نفاق ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 172 | جلال الدين الرومي