تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
آن منافق مشك بر تن مىنهد * روح را در قعر گلخن مىنهد
بر زبان نام حق و در جان او * گندها از فكر بىايمان او
ذكر با او همچو سبزه‌ى گلخن است * بر سر مبر ز گل است و سوسن است
آن نبات آن جا يقين عاريت است * جاى آن گل مجلس است و عشرت است

[ مردان و زنان پاك به سوى يكديگر روند و مردان و زنان ناپاك ، جذب يكديگر شوند ]

طيبات آيد به سوى طيبين * للخبيثين الخبيثات است هين

[ تجانس روحى ، كشش متقابل ايجاد مىكند ]

كين مدار آنها كه از كين گمرهند * گورشان پهلوى كين داران نهند
اصل كينه دوزخ است و كين تو * جزو آن كل است و خصم دين تو
چون تو جزو دوزخى پس هوش دار * جزو سوى كل خود گيرد قرار
تلخ با تلخان يقين ملحق شود * كى دم باطل قرين حق شود

[ اتحاد عاقل و معقول ]

اى برادر تو همان انديشه‌اى * ما بقى تو استخوان و ريشه‌اى
گر گل است انديشه‌ى تو گلشنى * ور بود خارى تو هيمه‌ى گلخنى
گر گلابى ، بر سر و جيبت زنند * ور تو چون بولى برونت افكنند

[ تجانس روحى ، كشش متقابل ايجاد مىكند ]

طبله‌ها در پيش عطاران ببين * جنس را با جنس خود كرده قرين
جنسها با جنسها آميخته * زين تجانس زينتى انگيخته

[ پيامبران ، موجب تمايز صالحان و طالحان شدند ]

گر در آميزند عود و شكرش * بر گزيند يك يك از يكديگرش
طبله‌ها بشكست و جانها ريختند * نيك و بد در همدگر آميختند
حق فرستاد انبيا را با ورق * تا گزيد اين دانه‌ها را بر طبق
پيش از ايشان ما همه يكسان بديم * كس ندانستى كه ما نيك و بديم
قلب و نيكو در جهان بودى روان * چون همه شب بود و ما چون شب روان
تا بر آمد آفتاب انبيا * گفت اى غش دور شو صافى بيا
چشم داند فرق كردن رنگ را * چشم داند لعل را و سنگ را
چشم داند گوهر و خاشاك را * چشم را ز آن مىخلد خاشاكها
دشمن روزند اين قلابكان * عاشق روزند آن زرهاى كان
ز آن كه روز است آينه‌ى تعريف او * تا ببيند اشرفى تشريف او
حق قيامت را لقب ز آن روز كرد * روز بنمايد جمال سرخ و زرد
پس حقيقت روز سر اولياست * روز پيش ماهشان چون سايه‌هاست

[ روز ، انعكاس نور اولياست و شب ، بازتاب مقام ستّاريت آنان است ]

عكس راز مرد حق دانيد روز * عكس ستاريش شام چشم دوز
ز آن سبب فرمود يزدان وَ الضُّحى * وَ الضُّحى نور ضمير مصطفى
قول ديگر كاين ضحى را خواست دوست * هم بر اى آن كه اين هم عكس اوست

[ تحليلى دربارهء سوگندهاى خدا به پديده‌هاى طبيعى ]

ور نه بر فانى قسم گفتن خطاست * خود فنا چه لايق گفت خداست