تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
لا تزغ قلبا هديت بالكرم * و اصرف السوء الذى خط القلم
بگذران از جان ما سوء القضا * وا مبر ما را ز اخوان صفا

[ فراق از حق ، تلخ‌ترين چيز است ]

تلخ‌تر از فرقت تو هيچ نيست * بىپناهت غير پيچا پيچ نيست

[ نفسانيات ، قداست معنوى را زائل مىكند ]

رخت ما هم رخت ما را راه زن * جسم ما مر جان ما را جامه كن
دست ما چون پاى ما را مىخورد * بىامان تو كسى جان چون برد
ور برد جان زين خطرهاى عظيم * برده باشد مايه‌ى ادبار و بيم

[ فراق ، نقصان و مرگ روحى بنده است ]

ز آن كه جان چون و اصل جانان نبود * تا ابد با خويش كور است و كبود
چون تو ندهى راه جان خود برده گير * جان كه بىتو زنده باشد مرده گير

[ نكوهش گنه‌كاران فقط شايستهء مقام خداوند است ]

گر تو طعنه مىزنى بر بندگان * مر ترا آن مىرسد اى كامران
ور تو ماه و مهر را گويى جفا * ور تو قد سرو را گويى دوتا
ور تو چرخ و عرش را خوانى حقير * ور تو كان و بحر را گويى فقير
آن به نسبت با كمال تو رواست * ملك اكمال فناها مر تراست
كه تو پاكى از خطر و ز نيستى * نيستان را موجد و معنيستى

[ قدرت بىچون خداوند به زبان تمثيل ]

آن كه رويانيد داند سوختن * ز آن كه چون بدريد داند دوختن
مىبسوزد هر خزان مر باغ را * باز روياند گل صباغ را
كاى بسوزيده برون آ تازه شو * بار ديگر خوب و خوب آوازه شو
چشم نرگس كور شد بازش بساخت * حلق نى ببريد و بازش خود نواخت
ما چو مصنوعيم و صانع نيستيم * جز زبون و جز كه قانع نيستيم

[ توفيق هدايت يافتن انسان ، از خداست ]

ما همه نفسى و نفسى مىزنيم * گر نخوانى ما همه اهرمنيم
ز آن ز اهرمن رهيدستيم ما * كه خريدى جان ما را از عمى
تو عصا كش هر كه را كه زندگى است * بىعصا و بىعصا كش كور چيست
غير تو هر چه خوش است و ناخوش است * آدمى سوز است و عين آتش است
هر كه را آتش پناه و پشت شد * هم مجوسى گشت و هم زردشت شد
كل شيء ما خلا اللَّه باطل * إن فضل اللَّه غيم هاطل

باز گشتن به حكايت امير المؤمنين على عليه السلام و مسامحت كردن او با خونى خويش

[ بزرگوارى امام على ( ع ) با كشنده‌اش ]

باز رو سوى على و خونىاش * و آن كرم با خونى و افزونىاش
گفت دشمن را همىمىبينم به چشم * روز و شب بر وى ندارم هيچ خشم

[ مرگ براى اولياى خدا شيرين است ]

ز آنكه مرگم همچو من خوش آمده ست * مرگ من در بعث چنگ اندر زده ست