تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
چون بريده گشت حلق رزق خوار * يرزقون فرحين شد گوار

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

حلق حيوان چون بريده شد به عدل * حلق انسان رست و افزون گشت فضل
حلق انسان چون ببرد هين ببين * تا چه زايد كن قياس آن بر اين
حلق ثالث زايد و تيمار او * شربت حق باشد و انوار او
حلق ببريده خورد شربت ولى * حلق از لا رسته مرده در بَلى

[ پرهيز از شهوات ]

بس كن اى دون همت كوته بنان * تا كىات باشد حيات جان به نان
ز آن ندارى ميوه‌اى مانند بيد * كآبرو بردى پى نان سپيد

[ لزوم راهنما در امر سلوك ]

گر ندارد صبر زين نان جان حس * كيميا را گير و زر گردان تو مس
جامه شويى كرد خواهى اى فلان * رو مگردان از محله‌ى گازران

[ خداوند ، كاستىهاى مخلوقات را جبران مىكند ]

گر چه نان بشكست مر روزه‌ى ترا * در شكسته بند پيچ و برتر آ
چون شكسته بند آمد دست او * پس رفو باشد يقين اشكست او
گر تو آن را بشكنى گويد بيا * تو درستش كن ندارى دست و پا
پس شكستن حق او باشد كه او * مر شكسته گشته را داند رفو
آن كه داند دوخت او داند دريد * هر چه را بفروخت نيكوتر خريد
خانه را ويران كند زير و زبر * پس به يك ساعت كند معمورتر
گر يكى سر را ببرد از بدن * صد هزاران سر بر آرد در زمن
گر نفرمودى قصاصى بر جناة * يا نگفتى فى القصاص آمد حيات

[ غلبهء تقدير بر تدبير ]

خود كه را زهره بدى تا او ز خود * بر اسير حكم حق تيغى زند
ز آن كه داند هر كه چشمش را گشود * كآن كشنده سخره‌ى تقدير بود
هر كه را آن حكم بر سر آمدى * بر سر فرزند هم تيغى زدى

[ گناهكاران را تحقير مكن ]

رو بترس و طعنه كم زن بر بدان * پيش دام حكم عجز خود بدان

تعجب كردن آدم عليه السلام از ضلالت ابليس لعين و عجب آوردن

[ حكايت در نقد خودبينى و تحقير ديگران ]

چشم آدم بر بليسى كو شقى ست * از حقارت و از زيافت بنگريست
خويش بينى كرد و آمد خود گزين * خنده زد بر كار ابليس لعين
بانگ بر زد غيرت حق كاى صفى * تو نمىدانى ز اسرار خفى
پوستين را باژگونه گر كند * كوه را از بيخ و از بن بر كند
پرده‌ى صد آدم آن دم بر درد * صد بليس نو مسلمان آورد
گفت آدم توبه كردم زين نظر * اين چنين گستاخ ننديشم دگر
يا غياث المستغيثين اهْدِنَا * لا افتخار بالعلوم و الغنى