تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
مرگ بىمرگى بود ما را حلال * برگ بىبرگى بود ما را نوال
ظاهرش مرگ و به باطن زندگى * ظاهرش ابتر نهان پايندگى
در رحم زادن جنين را رفتن است * در جهان او را ز نو بشكفتن است
چون مرا سوى اجل عشق و هواست * نهى لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ مراست

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

ز آنكه نهى از دانه‌ى شيرين بود * تلخ را خود نهى حاجت كى شود
دانه‌اى كه تلخ باشد مغز و پوست * تلخى و مكروهىاش خود نهى اوست
دانه‌ى مردن مرا شيرين شده ست * بل هم احياء پى من آمده ست
اقتلوني يا ثقاتي لائما * إن في قتلي حياتي دايما
إن في موتي حياتي يا فتى * كم أفارق موطني حتى متى
فرقتي لو لم تكن في ذا السكون * لم يقل إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
راجع آن باشد كه باز آيد به شهر * سوى وحدت آيد از تفريق دهر

افتادن ركابدار هر بارى پيش على عليه السلام كه اى امير المؤمنين از بهر خدا مرا بكش و از اين قضا برهان

باز آمد كاى على زودم بكش * تا نبينم آن دم و وقت ترش
من حلالت مىكنم خونم بريز * تا نبيند چشم من آن رستخيز
گفتم ار هر ذره‌اى خونى شود * خنجر اندر كف به قصد تو رود
يك سر مو از تو نتواند بريد * چون قلم بر تو چنان خطى كشيد
ليك بىغم شو شفيع تو منم * خواجه‌ى روحم نه مملوك تنم
پيش من اين تن ندارد قيمتى * بىتن خويشم فتى ابن الفتى
خنجر و شمشير شد ريحان من * مرگ من شد بزم و نرگسدان من

[ امام على ( ع ) حريص حكومت نبود ]

آن كه او تن را بدين سان پى كند * حرص ميرى و خلافت كى كند
ز آن به ظاهر كوشد اندر جاه و حكم * تا اميران را نمايد راه و حكم
تا اميرى را دهد جانى دگر * تا دهد نخل خلافت را ثمر

بيان آن كه فتح طلبيدن پيغامبر عليه السلام مكه را و غير مكه را به جهت دوستى ملك دنيا نبود چون فرموده است كه الدنيا جيفه بلكه به امر بود

[ جهاد پيامبر ( ص ) براى كشورگشايى نبود ]

جهد پيغمبر به فتح مكه هم * كى بود در حب دنيا متهم