تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩

[ خلوص نيت ]

گفت امير المؤمنين با آن جوان * كه به هنگام نبرد اى پهلوان
چون خدو انداختى در روى من * نفس جنبيد و تبه شد خوى من
نيم بهر حق شد و نيمى هوا * شركت اندر كار حق نبود روا
تو نگاريده‌ى كف مولاستى * آن حقى كرده‌ى من نيستى
نقش حق را هم به امر حق شكن * بر زجاجه‌ى دوست سنگ دوست زن
گبر اين بشنيد و نورى شد پديد * در دل او تا كه زنارى بريد
گفت من تخم جفا مىكاشتم * من ترا نوعى دگر پنداشتم
تو ترازوى احد خو بوده‌اى * بل زبانه‌ى هر ترازو بوده‌اى
تو تبار و اصل و خويشم بوده‌اى * تو فروغ شمع كيشم بوده‌اى
من غلام آن چراغ چشم جو * كه چراغت روشنى پذرفت از او
من غلام موج آن درياى نور * كه چنين گوهر بر آرد در ظهور
عرضه كن بر من شهادت را كه من * مر ترا ديدم سرافراز زمن
قرب پنجه كس ز خويش و قوم او * عاشقانه سوى دين كردند رو
او به تيغ حلم چندين حلق را * وا خريد از تيغ و چندين خلق را
تيغ حلم از تيغ آهن تيزتر * بل ز صد لشكر ظفر انگيزتر

خاتمه‌ى دفتر اول

[ رابطهء ميان نوع لقمه و درون آدمى ]

اى دريغا لقمه‌اى دو خورده شد * جوشش فكرت از آن افسرده شد

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

گندمى خورشيد آدم را كسوف * چون ذنب شعشاع بدرى را خسوف

[ ادراكات عرفانى بوسيلهء نفسانيات تيره شود ]

اينت لطف دل كه از يك مشت گل * ماه او چون مىشود پروين گسل
نان چو معنى بود خوردش سود بود * چون كه صورت گشت انگيزد جحود
همچو خار سبز كاشتر مىخورد * ز ان خورش صد نفع و لذت مىبرد
چون كه آن سبزيش رفت و خشك گشت * چون همان را مىخورد اشتر ز دشت
مىدراند كام و لنجش اى دريغ * كان چنان ورد مربى گشت تيغ
نان چو معنى بود بود آن خار سبز * چون كه صورت شد كنون خشك است و گبز
تو بد آن عادت كه او را پيش از اين * خورده بودى اى وجود نازنين
بر همان بو مىخورى اين خشك را * بعد از آن كاميخت معنى با ثرى
گشت خاك آميز و خشك و گوشت بر * ز آن گياه اكنون بپرهيز اى شتر
سخت خاك آلود مىآيد سخن * آب تيره شد سر چه بند كن
تا خدايش باز صاف و خوش كند * او كه تيره كرد هم صافش كند
صبر آرد آرزو را نه شتاب * صبر كن و الله اعلم بالصواب

[ دفتر دوم ]

*

" ديباچه دفتر دوم "

" بيان بعضى از حكمت تاخير اين مجلد " " دوم كه اگر جمله‌ى حكمت الهى بنده را " " معلوم شود در فوايد آن كار بنده از " " آن كار فروماند و حكمت بىپايان حق " " ادراك او را ويران كند بدان كار " " نپردازد ، پس حق تعالى شمه‌اى از آن " " حكمت بىپايان مهار بينى او سازد و " " او را بدان كار كشد كه اگر او را از " " آن فايده هيچ خبر نكند هيچ نجنبد " " زيرا جنباننده از بهرهاى آدميان است " " كه از بهر آن مصلحت كنيم ، و اگر " " حكمت آن بر وى فرو ريزد هم نتواند " " جنبيدن چنان كه اگر در بينى اشتر مهار " " نبود نرود و اگر مهار بزرگ بود هم " " فرو خسبد ،
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا " " خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ
، " " خاك بىآب كلوخ نشود و چون آب بسيار " " باشد هم كلوخ نشود ،
وَ السَّماءَ رَفَعَها " " وَ وَضَعَ الْمِيزانَ
، به ميزان دهد هر چيز " " را نه بىحساب و بىميزان الا كسانى " " را كه از عالم خلق مبدل شده‌اند وَ " "
يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ *
شده‌اند وَ " " مَنْ لَمْ يَذُقْ لَمْ يَدْرِ . "
پرسيد يكى كه عاشقى چيست * گفتم كه چون ما شوى بدانى
عشق ، محبت بىحساب است جهت آن گفته‌اند كه صفت حق است به حقيقت و نسبت او به بنده مجاز است ، يحبهم تمام است يحبونه كدام است .
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 159 | جلال الدين الرومي