تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
آن كه او از مخزن هفت آسمان * چشم و دل بر بست روز امتحان
از پى نظاره‌ى او حور و جان * پر شده آفاق هر هفت آسمان
خويشتن آراسته از بهر او * خود و را پرواى غير دوست كو
آن چنان پر گشته از اجلال حق * كه در او هم ره نيابد آل حق
لا يسع فينا نبي مرسل * و الملك و الروح ايضا فاعقلوا
گفت ما زاغيم همچون زاغ نه * مست صباغيم مست باغ نه
چون كه مخزنهاى افلاك و عقول * چون خسى آمد بر چشم رسول
پس چه باشد مكه و شام و عراق * كه نمايد او نبرد و اشتياق
آن گمان بر وى ضمير بد كند * كه قياس از جهل و حرص خود كند

[ تمثيل در اينكه اوهام و گمانها ، حجاب بصيرت است ]

آبگينه‌ى زرد چون سازى نقاب * زرد بينى جمله نور آفتاب
بشكن آن شيشه‌ى كبود و زرد را * تا شناسى گرد را و مرد را
گرد فارس گرد سر افراشته * گرد را تو مرد حق پنداشته

[ ابليس و ابليس صفتان ، بصيرت ندارند ]

گرد ديد ابليس و گفت اين فرع طين * چون فزايد بر من آتش جبين
تا تو مىبينى عزيزان را بشر * دان كه ميراث بليس است آن نظر
گر نه فرزند بليسى اى عنيد * پس به تو ميراث آن سگ چون رسيد
من نيم سگ شير حقم حق پرست * شير حق آن است كز صورت برست

[ مطلوبِ اهل هوى و اهل حقيقت ، متفاوت است ]

شير دنيا جويد اشكارى و برگ * شير مولى جويد آزادى و مرگ
چون كه اندر مرگ بيند صد وجود * همچو پروانه بسوزاند وجود

[ اولياى خدا از مرگ استقبال مىكنند ]

شد هواى مرگ طوق صادقان * كه جهودان را بد اين دم امتحان
در نبى فرمود كاى قوم يهود * صادقان را مرگ باشد گنج و سود
همچنان كه آرزوى سود هست * آرزوى مرگ بردن ز آن به است
اى جهودان بهر ناموس كسان * بگذرانيد اين تمنا بر زبان
يك جهودى اين قدر زهره نداشت * چون محمد اين علم را بر فراشت
گفت اگر رانيد اين را بر زبان * يك يهودى خود نماند در جهان
پس يهودان مال بردند و خراج * كه مكن رسوا تو ما را اى سراج
اين سخن را نيست پايانى پديد * دست با من ده چو چشمت دوست ديد

گفتن امير المؤمنين على عليه السلام با قرين خود كه چون خدو انداختى در روى من نفس من جنبيد و اخلاص عمل نماند ، مانع كشتن تو آن شد

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 158 | جلال الدين الرومي