شمس جان باقيى كش امس نيست
[ وحدانيت حق ، حقيقى است نه عددى ]
شمس در خارج اگر چه هست فرد * مىتوان هم مثل او تصوير كرد
شمس جان كاو خارج آمد از اثير * نبودش در ذهن و در خارج نظير
در تصور ذات او را گنج كو * تا در آيد در تصور مثل او
[ در ستايش شمس تبريزى ]
چون حديث روى شمس الدين رسيد * شمس چارم آسمان سر در كشيد
واجب آيد چون كه آمد نام او * شرح كردن رمزى از انعام او
[ حسام الدين خواهان شنيدين رابطهء معنوى مولانا و شمس است ]
اين نفس جان دامنم بر تافته ست * بوى پيراهان يوسف يافته ست
از براى حق صحبت سالها * باز گو حالى از آن خوش حالها
تا زمين و آسمان خندان شود * عقل و روح و ديده صد چندان شود
[ مولانا مىگويد : اين راز به گفت درنيايد ]
لا تكلفني فإنى في الفنا * كلت أفهامي فلا أحصي ثنا
كل شىء قاله غير المفيق * إن تكلف أو تصلف لا يليق
من چه گويم يك رگم هشيار نيست * شرح آن يارى كه او را يار نيست
شرح اين هجران و اين خون جگر * اين زمان بگذار تا وقت دگر
[ حسام الدين براى شنيدن اين اسرار پافشارى مىكند ]
قال أطعمني فإني جائع * و اعتجل فالوقت سيف قاطع
[ درويش حقيقى ، عمرش را ضايع نمىكند ]
صوفى ابن الوقت باشد اى رفيق * نيست فردا گفتن از شرط طريق
تو مگر خود مرد صوفى نيستى * هست را از نسيه خيزد نيستى
[ مولانا مىگويد : اين اسرار را تمثيلى و سمبليك شرح خواهم داد ]
گفتمش پوشيده خوشتر سر يار * خود تو در ضمن حكايت گوش دار
خوشتر آن باشد كه سر دلبران * گفته آيد در حديث ديگران
[ حسام الدين درخواست مىكند كه اين اسرار بوضوح تمام گفته آيد ]
گفت مكشوف و برهنه گوى اين * آشكارا به كه پنهان ذكر دين
پرده بردار و برهنه گو كه من * مىنخسبم با صنم با پيرهن
[ مولانا به حسام الدين مىگويد شنونده تاب درك آشكار اين اسرار را ندارد ]
گفتم ار عريان شود او در عيان * نى تو مانى نى كنارت نى ميان
[ دو تمثيل در اينكه هر كس بايد اندازه خود را بشناسد ]
آرزو مىخواه ليك اندازه خواه * بر نتابد كوه را يك برگ كاه
آفتابى كز وى اين عالم فروخت * اندكى گر پيش آيد جمله سوخت
فتنه و آشوب و خونريزى مجوى * بيش از اين از شمس تبريزى مگوى
اين ندارد آخر از آغاز گوى * رو تمام اين حكايت باز گوى
خلوت طلبيدن آن ولى از پادشاه جهت دريافتن رنج كنيزك
[ روانكاوى از كنيزك آغاز مىشود ]
گفت اى شه خلوتى كن خانه را * دور كن هم خويش و هم بيگانه را
كس ندارد گوش در دهليزها * تا بپرسم زين كنيزك چيزها