تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 5

مساهمون:

ص٥
هر چه كردند از علاج و از دوا * گشت رنج افزون و حاجت ناروا
آن كنيزك از مرض چون موى شد * چشم شه از اشك خون چون جوى شد

[ آنجا كه قضاى الهى دررسد ، آدمى از تدبير بازمىماند ]

از قضا سركنگبين صفرا فزود * روغن بادام خشكى مىنمود
از هليله قبض شد اطلاق رفت * آب آتش را مدد شد همچو نفت

ظاهر شدن عجز حكيمان از معالجه‌ى كنيزك و روى آوردن ، پادشاه به درگاه خدا و در خواب ديدن او ولى را

[ در مرتبهء عجز و اضطرار ، دعا به اجابت رسد ]

شه چو عجز آن حكيمان را بديد * پا برهنه جانب مسجد دويد
رفت در مسجد سوى محراب شد * سجده گاه از اشك شه پر آب شد
چون به خويش آمد ز غرقاب فنا * خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا
كاى كمينه بخششت ملك جهان * من چه گويم چون تو مىدانى نهان
اى هميشه حاجت ما را پناه * بار ديگر ما غلط كرديم راه

[ با آنكه خدا از درونت خبر دارد ، باز ، خواسته‌ات را به زبان آور ]

ليك گفتى گر چه مىدانم سرت * زود هم پيدا كنش بر ظاهرت

[ ادامهء حكايت پادشاه و كنيزك ]

چون بر آورد از ميان جان خروش * اندر آمد بحر بخشايش به جوش
در ميان گريه خوابش در ربود * ديد در خواب او كه پيرى رو نمود
گفت اى شه مژده حاجاتت رواست * گر غريبى آيدت فردا ز ماست
چون كه آيد او حكيمى حاذق است * صادقش دان كه امين و صادق است
در علاجش سحر مطلق را ببين * در مزاجش قدرت حق را ببين
چون رسيد آن وعده‌گاه و روز شد * آفتاب از شرق ، اختر سوز شد
بود اندر منظره شه منتظر * تا ببيند آن چه بنمودند سر
ديد شخصى فاضلى پر مايه‌اى * آفتابى در ميان سايه‌اى
مىرسيد از دور مانند هلال * نيست بود و هست بر شكل خيال

[ خيال بر بيشتر آدميان ، غالب است ]

نيست وش باشد خيال اندر روان * تو جهانى بر خيالى بين روان
بر خيالى صلح‌شان و جنگشان * وز خيالى فخرشان و ننگشان

[ خيالات اوليا از سنخ حقيقت است ]

آن خيالاتى كه دام اولياست * عكس مه رويان بستان خداست *

[ ادامهء حكايت پادشاه و كنيزك ]

آن خيالى كه شه اندر خواب ديد * در رخ مهمان همىآمد پديد
شه به جاى حاجيان واپيش رفت * پيش آن مهمان غيب خويش رفت
هر دو بحرى آشنا آموخته * هر دو جان بىدوختن بر دوخته
گفت معشوقم تو بوده ستى نه آن * ليك كار از كار خيزد در جهان
اى مرا تو مصطفى من چون عمر * از براى خدمتت بندم كمر
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 5 | جلال الدين الرومي