خانه خالى ماند و يك ديار نى * جز طبيب و جز همان بيمار نى
نرم نرمك گفت شهر تو كجاست * كه علاج اهل هر شهرى جداست
و اندر آن شهر از قرابت كيستت * خويشى و پيوستگى با چيستت
دست بر نبضش نهاد و يك به يك * باز مىپرسيد از جور فلك
[ تمثيل در اينكه درك مسائل روانى انسان ، بسى دشوار است ]
چون كسى را خار در پايش جهد * پاى خود را بر سر زانو نهد
وز سر سوزن همىجويد سرش * ور نيابد مىكند با لب ترش
خار در پا شد چنين دشوار ياب * خار در دل چون بود واده جواب
[ با ادعا نمىتوان روانشناس شد ]
خار در دل گر بديدى هر خسى * دست كى بودى غمان را بر كسى
[ تمثيل در اينكه در پريشانىها به اهلش مراجعه كن ]
كس به زير دم خر خارى نهد * خر نداند دفع آن بر مىجهد
بر جهد و ان خار محكمتر زند * عاقلى بايد كه خارى بر كند
خر ز بهر دفع خار از سوز و درد * جفته مىانداخت صد جا زخم كرد
[ ادامهء حكايت پادشاه و كنيزك ]
آن حكيم خارچين استاد بود * دست مىزد جا به جا مىآزمود
ز ان كنيزك بر طريق داستان * باز مىپرسيد حال دوستان
با حكيم او قصهها مىگفت فاش * از مقام و خاجگان و شهر تاش
سوى قصه گفتنش مىداشت گوش * سوى نبض و جستنش مىداشت هوش
تا كه نبض از نام كى گردد جهان * او بود مقصود جانش در جهان
دوستان شهر او را بر شمرد * بعد از آن شهرى دگر را نام برد
گفت چون بيرون شدى از شهر خويش * در كدامين شهر بوده ستى تو بيش
نام شهرى گفت وز آن هم در گذشت * رنگ روى و نبض او ديگر نگشت
خواجگان و شهرها را يك به يك * باز گفت از جاى و از نان و نمك
شهر شهر و خانه خانه قصه كرد * نى رگش جنبيد و نى رخ گشت زرد
نبض او بر حال خود بد بىگزند * تا بپرسيد از سمرقند چو قند
نبض جست و روى سرخ و زرد شد * كز سمرقندى زرگر فرد شد
چون ز رنجور آن حكيم اين راز يافت * اصل آن درد و بلا را باز يافت
گفت كوى او كدام است در گذر * او سر پل گفت و كوى غاتفر
گفت دانستم كه رنجت چيست زود * در خلاصت سحرها خواهم نمود
شاد باش و فارغ و ايمن كه من * آن كنم با تو كه باران با چمن
من غم تو مىخورم تو غم مخور * بر تو من مشفقترم از صد پدر
هان و هان اين راز را با كس مگو * گر چه از تو شه كند بس جستجو
[ اسرارت را نگه دار تا به مراد خود زود برسى ]
چون كه اسرارت نهان در دل شود * آن مرادت زودتر حاصل شود