گفت اى نور حق و دفع حرج * معنى الصبر مفتاح الفرج
اى لقاى تو جواب هر سؤال * مشكل از تو حل شود بىقيل و قال
ترجمانى هر چه ما را در دل است * دست گيرى هر كه پايش در گل است
مرحبا يا مجتبى يا مرتضى * إن تغب جاء القضاء ضاق الفضا
أنت مولى القوم من لا يشتهي * قد ردى كَلَّا لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ
بردن پادشاه آن طبيب را بر سر بيمار تا حال او را ببيند
چون گذشت آن مجلس و خوان كرم * دست او بگرفت و برد اندر حرم
قصهى رنجور و رنجورى بخواند * بعد از آن در پيش رنجورش نشاند
[ طبيبى كه باطنبين نباشد ، اى بسا به جاى جان بخشيدن ، جان بستاند ]
رنگ رو و نبض و قاروره بديد * هم علاماتش هم اسبابش شنيد
گفت هر دارو كه ايشان كردهاند * آن عمارت نيست ويران كردهاند
بىخبر بودند از حال درون * أستعيذ اللَّه مما يفترون
[ اوليا ، اسرار مردم را فاش نمىكنند ]
ديد رنج و كشف شد بر وى نهفت * ليك پنهان كرد و با سلطان نگفت
[ بسيارى از بيمارىها ، ريشهء روانى دارد نه جسمى ]
رنجش از صفرا و از سودا نبود * بوى هر هيزم پديد آيد ز دود
ديد از زاريش كو زار دل است * تن خوش است و او گرفتار دل است
[ عشق ، احوال عاشق را آشكار مىكند ]
عاشقى پيداست از زارى دل * نيست بيمارى چو بيمارى دل
[ عشق ، حلّال معماى هستى است ]
علت عاشق ز علتها جداست * عشق اصطرلاب اسرار خداست
[ عشق مجازى و حقيقى هر دو رو به سوى حضرت معشوق دارد ]
عاشقى گر زين سر و گر ز ان سر است * عاقبت ما را بدان سر رهبر است
[ عشق را نمىتوان تعريف كرد ]
هر چه گويم عشق را شرح و بيان * چون به عشق آيم خجل گردم از آن
گر چه تفسير زبان روشنگر است * ليك عشق بىزبان روشنتر است
چون قلم اندر نوشتن مىشتافت * چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
[ عشق را خود عشق شرح دهد ، نه عقل ]
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت * شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت
آفتاب آمد دليل آفتاب * گر دليلت بايد از وى رو متاب
از وى ار سايه نشانى مىدهد * شمس هر دم نور جانى مىدهد
سايه خواب آرد ترا همچون سمر * چون بر آيد شمس انْشَقَّ الْقَمَرُ
[ خورشيد حقيقت ، پايدار است ]
خود غريبى در جهان چون شمس نيست