تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 11

مساهمون:

ص١١
سوى شاهنشاه بردندش به ناز * تا بسوزد بر سر شمع طراز
شاه ديد او را بسى تعظيم كرد * مخزن زر را به دو تسليم كرد
پس حكيمش گفت كاى سلطان مه * آن كنيزك را بدين خواجه بده
تا كنيزك در وصالش خوش شود * آب وصلش دفع آن آتش شود
شه به دو بخشيد آن مه روى را * جفت كرد آن هر دو صحبت جوى را
مدت شش ماه مىراندند كام * تا به صحت آمد آن دختر تمام
بعد از آن از بهر او شربت بساخت * تا بخورد و پيش دختر مىگداخت
چون ز رنجورى جمال او نماند * جان دختر در و بال او نماند
چون كه زشت و ناخوش و رخ زرد شد * اندك اندك در دل او سرد شد

[ عشق‌هاى بى پايه به رسوايى مىانجامد ]

عشقهايى كز پى رنگى بود * عشق نبود عاقبت ننگى بود
كاش كان هم ننگ بودى يك سرى * تا نرفتى بر وى آن بد داورى

[ در لزوم خوددارى از خودنمايى ]

خون دويد از چشم همچون جوى او * دشمن جان وى آمد روى او
دشمن طاوس آمد پر او * اى بسى شه را بكشته فر او
گفت من آن آهوم كز ناف من * ريخت اين صياد خون صاف من
اى من آن روباه صحرا كز كمين * سر بريدندش براى پوستين
اى من آن پيلى كه زخم پيل بان * ريخت خونم از براى استخوان

[ هر كس جواب عمل خود را مىبيند ]

آن كه كشتستم پى مادون من * مىنداند كه نخسبد خون من
بر من است امروز و فردا بر وى است * خون چون من كس چنين ضايع كى است
گر چه ديوار افكند سايه‌ى دراز * باز گردد سوى او آن سايه باز
اين جهان كوه است و فعل ما ندا * سوى ما آيد نداها را صدا
اين بگفت و رفت در دم زير خاك * آن كنيزك شد ز عشق و رنج پاك

[ عشق به موجودات زوال‌پذير ، دوام ندارد ]

ز انكه عشق مردگان پاينده نيست * ز انكه مرده سوى ما آينده نيست

[ عشق به معشوق زنده ، هماره تازه است ]

عشق زنده در روان و در بصر * هر دمى باشد ز غنچه تازه‌تر
عشق آن زنده گزين كاو باقى است * كز شراب جان فزايت ساقى است
عشق آن بگزين كه جمله انبيا * يافتند از عشق او كار و كيا

[ هر گاه از راه يافتن به درگاه خداوند نااميد شدى ، كريم بودن خدا را فرا ياد آر ]

تو مگو ما را بدان شه بار نيست * با كريمان كارها دشوار نيست

بيان آن كه كشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهى بود نه به هواى نفس و تامل فاسد

[ پاسخ كامل به اينكه چرا زرگر كشته شد ]

كشتن آن مرد بر دست حكيم * نى پى اوميد بود و نى ز بيم