تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧

گفتن پيغامبر عليه السلام مر زيد را كه اين سر را فاش تر از اين مگو و متابعت نگاه دار

[ باز در لزوم پوشاندن اسرار الهى ]

گفت پيغمبر كه اصحابى نجوم * رهروان را شمع و شيطان را رجوم
هر كسى را گر بدى آن چشم و زور * كاو گرفتى ز آفتاب چرخ نور

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

كى ستاره حاجت استى اى ذليل * كه بدى بر نور خورشيد او دليل
ماه مىگويد به خاك و ابر و فى * من بشر بودم ولى يوحى الى
چون شما تاريك بودم در نهاد * وحى خورشيدم چنين نورى بداد
ظلمتى دارم به نسبت با شموس * نور دارم بهر ظلمات نفوس
ز آن ضعيفم تا تو تابى آورى * كه نه مرد آفتاب انورى
همچو شهد و سركه در هم بافتم * تا سوى رنج جگر ره يافتم
چون ز علت وارهيدى اى رهين * سركه را بگذار و مىخور انگبين
تخت دل معمور شد پاك از هوا * بين كه الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى
حكم بر دل بعد از اين بىواسطه * حق كند چون يافت دل اين رابطه
اين سخن پايان ندارد زيد كو * تا دهم پندش كه رسوايى مجو

رجوع به حكايت زيد

[ فناى عرفانى ]

زيد را اكنون نيابى كاو گريخت * جست از صف نعال و نعل ريخت
تو كه باشى زيد هم خود را نيافت * همچو اختر كه بر او خورشيد تافت
نى از او نقشى بيابى نى نشان * نى كهى يا بى نه راه كهكشان
شد حواس و نطق با پايان ما * محو نور دانش سلطان ما
حسها و عقلهاشان در درون * موج در موج لَدَيْنا مُحْضَرُونَ

[ مقام صحو و هوشيارى ]

چون شب آمد باز وقت بار شد * انجم پنهان شده بر كار شد
بىهشان را وادهد حق هوشها * حلقه حلقه حلقه‌ها در گوشها
پاى كوبان دست افشان در ثنا * ناز نازان ربنا أحييتنا

[ حشر كالبدها در قيامت ]

آن جلود و آن عظام ريخته * فارسان گشته غبار انگيخته
حمله آرند از عدم سوى وجود * در قيامت هم شكور و هم كنود