تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩

آتش افتادن در شهر به ايام عمر

[ صدقهء خالصانه ، دافع بلاهاست ]

آتشى افتاد در عهد عمر * همچو چوب خشك مىخورد او حجر
در فتاد اندر بنا و خانه‌ها * تا زد اندر پر مرغ و لانه‌ها
نيم شهر از شعله‌ها آتش گرفت * آب مىترسيد از آن و مىشگفت
مشكهاى آب و سركه مىزدند * بر سر آتش كسان هوشمند
آتش از استيزه افزون مىشدى * مىرسيد او را مدد از بىحدى
خلق آمد جانب عمر شتاب * كاتش ما مىنميرد هيچ از آب
گفت آن آتش ز آيات خداست * شعله‌اى از آتش بخل شماست
آب بگذاريد و نان قسمت كنيد * بخل بگذاريد اگر آل منيد
خلق گفتندش كه در بگشوده‌ايم * ما سخى و اهل فتوت بوده‌ايم
گفت نان در رسم و عادت داده‌ايد * دست از بهر خدا نگشاده‌ايد
بهر فخر و بهر بوش و بهر ناز * نه از براى ترس و تقوى و نياز
مال تخم است و به هر شوره منه * تيغ را در دست هر ره زن مده
اهل دين را باز دان از اهل كين * همنشين حق بجو با او نشين
هر كسى بر قوم خود ايثار كرد * كاغه پندارد كه او خود كار كرد

خدو انداختن خصم در روى امير المؤمنين على عليه السلام و انداختن على شمشير را از دست

[ مدح امام على ( ع ) در خلوص نيت ]

از على آموز اخلاص عمل * شير حق را دان مطهر از دغل
در غزا بر پهلوانى دست يافت * زود شمشيرى بر آورد و شتافت
او خدو انداخت در روى على * افتخار هر نبى و هر ولى
آن خدو زد بر رخى كه روى ماه * سجده آرد پيش او در سجده‌گاه
در زمان انداخت شمشير آن على * كرد او اندر غزايش كاهلى
گشت حيران آن مبارز زين عمل * وز نمودن عفو و رحمت بىمحل
گفت بر من تيغ تيز افراشتى * از چه افكندى مرا بگذاشتى