تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
دست در دست نهانى مانده است * او درون تن را برون بنشانده است
گر بخواهد بر عدو مارى شود * ور بخواهد بر ولى يارى شود
ور بخواهد كفچه‌اى در خوردنى * ور بخواهد همچو گرز ده منى
دل چه مىگويد بديشان اى عجب * طرفه وصلت طرفه پنهانى سبب
دل مگر مهر سليمان يافته ست * كه مهار پنج حس بر تافته ست
پنج حسى از برون ميسور او * پنج حسى از درون مأمور او
ده حس است و هفت اندام و دگر * آن چه اندر گفت نايد مىشمر
چون سليمانى دلا در مهترى * بر پرى و ديو زن انگشترى
گر در اين ملكت برى باشى ز ريو * خاتم از دست تو نستاند سه ديو
بعد از آن عالم بگيرد اسم تو * دو جهان محكوم تو چون جسم تو
ور ز دستت ديو خاتم را ببرد * پادشاهى فوت شد بختت بمرد
بعد از آن يا حسرتا شد يا عباد * بر شما محتوم تا يوم التناد
مكر خود را گر تو انكار آورى * از ترازو و آينه كى جان برى

متهم كردن غلامان و خواجه‌تاشان مر لقمان را كه آن ميوه‌هاى ترونده كه مىآورديم او خورده است

[ حكايت در بيان تجسّم اعمال ]

بود لقمان پيش خواجه‌ى خويشتن * در ميان بندگانش خوار تن
مىفرستاد او غلامان را به باغ * تا كه ميوه آيدش بهر فراغ
بود لقمان در غلامان چون طفيل * پر معانى تيره صورت همچو ليل
آن غلامان ميوه‌هاى جمع را * خوش بخوردند از نهيب طمع را
خواجه را گفتند لقمان خورد آن * خواجه بر لقمان ترش گشت و گران
چون تفحص كرد لقمان از سبب * در عتاب خواجه‌اش بگشاد لب
گفت لقمان سيدا پيش خدا * بنده‌ى خاين نباشد مرتضا
امتحان كن جمله‌مان را اى كريم * سيرمان در ده تو از آب حميم
بعد از آن ما را به صحرايى كلان * تو سواره ما پياده مىدوان
آن گهان بنگر تو بد كردار را * صنعهاى كاشف الاسرار را
گشت ساقى خواجه از آب حميم * مر غلامان را و خوردند آن ز بيم
بعد از آن مىراندشان در دشتها * مىدويدندى ميان كشتها
قى در افتادند ايشان از عنا * آب مىآورد ز يشان ميوه‌ها
چون كه لقمان را در آمد قى ز ناف * مىبرآمد از درونش آب صاف
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 144 | جلال الدين الرومي