تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
آن چه ديدى بهتر از پيكار من * تا شدى تو سست در اشكار من
آن چه ديدى كه چنين خشمت نشست * تا چنان برقى نمود و باز جست
آن چه ديدى كه مرا ز آن عكس ديد * در دل و جان شعله اى آمد پديد
آن چه ديدى برتر از كون و مكان * كه به از جان بود و بخشيديم جان
در شجاعت شير ربانى ستى * در مروت خود كه داند كيستى
در مروت ابر موسايى به تيه * كآمد از وى خوان و نان بىشبيه

[ لزوم سعى و تلاش انسانها ]

ابرها گندم دهد كان را به جهد * پخته و شيرين كند مردم چو شهد

[ انعام خداوند به قوم بنى اسرائيل ]

ابر موسى پر رحمت بر گشاد * پخته و شيرين بىزحمت بداد
از براى پخته خواران كرم * رحمتش افراشت در عالم علم
تا چهل سال آن وظيفه و آن عطا * كم نشد يك روز از آن اهل رجا

[ كفران نعمت ]

تا هم ايشان از خسيسى خاستند * گندنا و تره و خس خواستند

[ شكر نعمت ]

امت احمد كه هستند از كرام * تا قيامت هست باقى آن طعام

[ طعام معنوى ]

چون ابيت عند ربى فاش شد * يطعم و يسقى كنايت زاش شد
هيچ بىتاويل اين را در پذير * تا در آيد در گلو چون شهد و شير

[ تأويل نابجا ، حجاب حقيقت است ]

ز آن كه تاويل است وا داد عطا * چون كه بيند آن حقيقت را خطا
آن خطا ديدن ز ضعف عقل اوست * عقل كل مغز است و عقل جزو پوست
خويش را تاويل كن نه اخبار را * مغز را بد گوى نى گلزار را

[ امام على ( ع ) عقل و بينش خالص بود ]

اى على كه جمله عقل و ديده‌اى * شمه اى واگو از آن چه ديده‌اى

[ امام على ( ع ) مظهر حلم و علم بود ]

تيغ حلمت جان ما را چاك كرد * آب علمت خاك ما را پاك كرد

[ فعل امام على ( ع ) ، فعل خداست ]

باز گو دانم كه اين اسرار هوست * ز آن كه بىشمشير كشتن كار اوست
صانع بىآلت و بىجارحه * واهب اين هديه‌هاى رابحه
صد هزاران مىچشاند هوش را * كه خبر نبود دو چشم و گوش را
باز گو اى باز عرش خوش شكار * تا چه ديدى اين زمان از كردگار

[ امام على ( ع ) ، چشم غيب‌بين داشت ]

چشم تو ادراك غيب آموخته * چشمهاى حاضران بر دوخته

[ مراتب مختلف انسانها در بصيرت ]

آن يكى ماهى همىبيند عيان * و آن يكى تاريك مىبيند جهان
و آن يكى سه ماه مىبيند به هم * اين سه كس بنشسته يك موضع نعم
چشم هر سه باز و گوش هر سه تيز * در تو آويزان و از من در گريز
سحر عين است اين عجب لطف خفى است * بر تو نقش گرگ و بر من يوسفى است
عالم ار هجده هزار است و فزون * هر نظر را نيست اين هجده زبون

[ امام على ( ع ) ، رازدان بود ]

راز بگشا اى على مرتضى * اى پس سوء القضاء حسن القضاء
يا تو واگو آن چه عقلت يافته ست * يا بگويم آن چه بر من تافته ست

[ امام على ( ع ) ، هادى خلق ]

از تو بر من تافت چون دارى نهان * مىفشانى نور چون مه بىزبان
ليك اگر در گفت آيد قرص ماه * شب روان را زودتر آرد به راه
از غلط ايمن شوند و از ذهول * بانگ مه غالب شود بر بانگ غول
ماه بىگفتن چو باشد رهنما * چون بگويد شد ضيا اندر ضيا

[ امام على ( ع ) ، دروازهء شهر علم است ]