تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
حكمت لقمان چو داند اين نمود * پس چه باشد حكمت رب الوجود
يَوْمَ تُبْلَى ، السَّرائِرُ كلها * بان منكم كامن لا يشتهى
چون سُقُوا ماءً حَمِيماً قطعت * جملة الأستار مما أفظعت
نار از آن آمد عذاب كافران * كه حجر را نار باشد امتحان
آن دل چون سنگ را ما چند چند * نرم گفتيم و نمىپذرفت پند
ريش بد را داروى بد يافت رگ * مر سر خر را سزد دندان سگ
الخبيثات الخبيثين حكمت است * زشت را هم زشت جفت و بابت است
پس تو هر جفتى كه مىخواهى برو * محو و هم شكل و صفات او بشو
نور خواهى مستعد نور شو * دور خواهى خويش بين و دور شو
ور رهى خواهى ازين سجن خرب * سر مكش از دوست وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ

بقيه‌ى قصه‌ى زيد در جواب رسول عليه السلام

[ نهى از افشاى اسرار الهى ]

اين سخن پايان ندارد خيز زيد * بر براق ناطقه بر بند قيد
ناطقه چون فاضح آمد عيب را * مىدراند پرده‌هاى غيب را
غيب مطلوب حق آمد چند گاه * اين دهل‌زن را بران بر بند راه
تك مران در كش عنان مستور به * هر كس از پندار خود مسرور به

[ خداوند ، عبادات ناقص بندگان را نيز مىپذيرد تا نوميد نشوند ]

حق همىخواهد كه نوميدان او * زين عبادت هم نگردانند رو
هم به اوميدى مشرف مىشوند * چند روزى در ركابش مىدوند
خواهد آن رحمت بتابد بر همه * بر بد و نيك از عموم مرحمه
حق همىخواهد كه هر مير و اسير * با رجا و خوف باشند و حذير
اين رجا و خوف در پرده بود * تا پس اين پرده پرورده شود
چون دريدى پرده كو خوف و رجا * غيب را شد كر و فرى بر ملا

[ حكايت در كشف حقيقت از طريق رفع حجاب‌ها ]

بر لب جو برد ظنى يك فتا * كه سليمان است ماهىگير ما
گر وى است اين از چه فرد است و خفى است * ور نه سيماى سليمانيش چيست
اندر اين انديشه مىبود او دو دل * تا سليمان گشت شاه و مستقل
ديو رفت از ملك و تخت او گريخت * تيغ بختش خون آن شيطان بريخت
كرد در انگشت خود انگشترى * جمع آمد لشكر ديو و پرى
آمدند از بهر نظاره رجال * در ميانشان آن كه بد صاحب خيال
چون در انگشتش بديد انگشترى * رفت انديشه و تحرى يك سرى
وهم آن گاه است كان پوشيده است * اين تحرى از پى ناديده است