شد خيال غايب اندر سينه زفت * چون كه حاضر شد خيال او برفت
گر سماى نور بىباريده نيست * هم زمين تار بىباليده نيست
يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ مىبايد مرا * ز آن ببستم روزن فانى سرا
[ ايمان به غيب ، در دنيا ارزش دارد نه در آخرت ]
چون شكافم آسمان را در ظهور * چون بگويم هل ترى فيها فطور
تا در اين ظلمت تحرى گسترند * هر كسى رو جانبى مىآورند
مدتى معكوس باشد كارها * شحنه را دزد آورد بر دارها
تا كه بس سلطان و عالى همتى * بندهى بندهى خود آيد مدتى
بندگى در غيب آيد خوب و گش * حفظ غيب آيد در استعباد خوش
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
كو كه مدح شاه گويد پيش او * تا كه در غيبت بود او شرم رو
قلعه دارى كز كنار مملكت * دور از سلطان و سايهى سلطنت
پاس دارد قلعه را از دشمنان * قلعه نفروشد به مال بىكران
غايب از شه در كنار ثغرها * همچو حاضر او نگه دارد وفا
پيش شه او به بود از ديگران * كه به خدمت حاضرند و جان فشان
پس به غيبت نيم ذرهى حفظ كار * به كه اندر حاضرى ز آن صد هزار
طاعت و ايمان كنون محمود شد * بعد مرگ اندر عيان مردود شد
چون كه غيب و غايب و رو پوش به * پس لبان بر بند لب خاموش به
[ نهى از افشاى اسرار الهى ]
اى برادر دست وا دار از سخن * خود خدا پيدا كند علم لدن
[ ظهور حق در جهان ]
بس بود خورشيد را رويش گواه * أَي شيء أعظم الشاهد إله
نه بگويم چون قرين شد در بيان * هم خدا و هم ملك هم عالمان
يشهد اللَّه و الملك و اهل العلوم * إنه لا رب إلا من يدوم
[ معنى گواهى خدا و فرشتگان به يكتايى ذات الهى ]
چون گواهى داد حق كه بود ملك * تا شود اندر گواهى مشترك
ز آن كه شعشاع حضور آفتاب * بر نتابد چشم و دلهاى خراب
چون خفاشى كاو تف خورشيد را * بر نتابد بگسلد اوميد را
پس ملايك را چو ما هم يار دان * جلوه گر خورشيد را بر آسمان
كاين ضيا ما ز آفتابى يافتيم * چون خليفه بر ضعيفان تافتيم
[ مراتب فرشتگان در نزد خداوند ]
چون مه نو يا سه روزه يا كه بدر * مرتبهى هر يك ملك در نور و قدر
ز اجنحهى نور ثلاث او رباع * بر مراتب هر ملك را آن شعاع
همچو پرهاى عقول انسيان * كه بسى فرق است شان اندر ميان
[ فرشتگان همراه انساناند ]
پس قرين هر بشر در نيك و بد * آن ملك باشد كه مانندش بود
[ مراتب كسب هدايت ]
چشم اعمش چون كه خور را بر نتافت * اختر او را شمع شد تا ره بيافت