تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 4

مساهمون:

ص٤
اى دواى نخوت و ناموس ما * اى تو افلاطون و جالينوس ما

[ عشق ، آدمى را عروج مىدهد ]

جسم خاك از عشق بر افلاك شد * كوه در رقص آمد و چالاك شد

[ عشق ، جمادات را هم جان مىبخشد ]

عشق جان طور آمد عاشقا * طور مست و خر موسى صاعقا

[ اگر گوش شنوا پيدا شود ، اوليا اسرار را بازگو مىكنند ]

با لب دمساز خود گر جفتمى * همچو نى من گفتنيها گفتمى

[ اگر گوش شنوا پيدا نشود ، گوينده خاموش شود ، اگر چه آكنده از حرف باشد ]

هر كه او از هم زبانى شد جدا * بىزبان شد گر چه دارد صد نوا
چون كه گل رفت و گلستان در گذشت * نشنوى ز ان پس ز بلبل سر گذشت

[ وجود موهوم بشر ، او را از حضرت معشوق جدا كرده است ]

جمله معشوق است و عاشق پرده‌اى * زنده معشوق است و عاشق مرده‌اى

[ آنكه عاشق نيست ، پرواز نتواند كرد ]

چون نباشد عشق را پرواى او * او چو مرغى ماند بىپر ، واى او

[ بدون نور الهى از عقل كارى ساخته نيست ]

من چگونه هوش دارم پيش و پس * چون نباشد نور يارم پيش و پس

[ عشق ، ذاتا آشكار كنندهء درون است ]

عشق خواهد كاين سخن بيرون بود * آينه غماز نبود چون بود

[ تا دل از زنگار نفسانى نپردازى ، اسرار ربانى را درنيابى ]

آينه‌ت دانى چرا غماز نيست * ز انكه زنگار از رخش ممتاز نيست
بشنويد اى دوستان اين داستان * خود حقيقت نقد حال ماست آن

حكايت عاشق شدن پادشاه بر كنيزك و بيمار شدن كنيزك و تدبير در صحت او

[ حكايت در چگونگى رهايى روح از عالم صورت ]

بود شاهى در زمانى پيش از اين * ملك دنيا بودش و هم ملك دين
اتفاقا شاه روزى شد سوار * با خواص خويش از بهر شكار
يك كنيزك ديد شه بر شاه راه * شد غلام آن كنيزك جان شاه
مرغ جانش در قفس چون مىطپيد * داد مال و آن كنيزك را خريد
چون خريد او را و برخوردار شد * آن كنيزك از قضا بيمار شد

[ دو تمثيل در بيان اينكه كامروايى انسان در اين دنيا ، نسبى است ]

آن يكى خر داشت ، پالانش نبود * يافت پالان گرگ خر را در ربود
كوزه بودش آب مىنامد به دست * آب را چون يافت خود كوزه شكست

[ ادامهء حكايت پادشاه و كنيزك ]

شه طبيبان جمع كرد از چپ و راست * گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهل است جان جانم اوست * دردمند و خسته‌ام درمانم اوست
هر كه درمان كرد مر جان مرا * برد گنج و در و مرجان مرا

[ خودبينى ، سبب حرمان آدمى ]

جمله گفتندش كه جان‌بازى كنيم * فهم گرد آريم و انبازى كنيم
هر يكى از ما مسيح عالمى است * هر الم را در كف ما مرهمى است
( ( گر خدا خواهد ) ) * نگفتند از بطر * پس خدا بنمودشان عجز بشر

[ جملهء « إن شاء اللّه » را از صميم قلب بگو ، نه فقط به زبان ]

ترك استثنا مرادم قسوتى است * نى همين گفتن كه عارض حالتى است
اى بسا ناورده استثنا به گفت * جان او با جان استثناست جفت

[ ادامهء حكايت پادشاه و كنيزك ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 4 | جلال الدين الرومي