اى دواى نخوت و ناموس ما * اى تو افلاطون و جالينوس ما
[ عشق ، آدمى را عروج مىدهد ]
جسم خاك از عشق بر افلاك شد * كوه در رقص آمد و چالاك شد
[ عشق ، جمادات را هم جان مىبخشد ]
عشق جان طور آمد عاشقا * طور مست و خر موسى صاعقا
[ اگر گوش شنوا پيدا شود ، اوليا اسرار را بازگو مىكنند ]
با لب دمساز خود گر جفتمى * همچو نى من گفتنيها گفتمى
[ اگر گوش شنوا پيدا نشود ، گوينده خاموش شود ، اگر چه آكنده از حرف باشد ]
هر كه او از هم زبانى شد جدا * بىزبان شد گر چه دارد صد نوا
چون كه گل رفت و گلستان در گذشت * نشنوى ز ان پس ز بلبل سر گذشت
[ وجود موهوم بشر ، او را از حضرت معشوق جدا كرده است ]
جمله معشوق است و عاشق پردهاى * زنده معشوق است و عاشق مردهاى
[ آنكه عاشق نيست ، پرواز نتواند كرد ]
چون نباشد عشق را پرواى او * او چو مرغى ماند بىپر ، واى او
[ بدون نور الهى از عقل كارى ساخته نيست ]
من چگونه هوش دارم پيش و پس * چون نباشد نور يارم پيش و پس
[ عشق ، ذاتا آشكار كنندهء درون است ]
عشق خواهد كاين سخن بيرون بود * آينه غماز نبود چون بود
[ تا دل از زنگار نفسانى نپردازى ، اسرار ربانى را درنيابى ]
آينهت دانى چرا غماز نيست * ز انكه زنگار از رخش ممتاز نيست
بشنويد اى دوستان اين داستان * خود حقيقت نقد حال ماست آن
حكايت عاشق شدن پادشاه بر كنيزك و بيمار شدن كنيزك و تدبير در صحت او
[ حكايت در چگونگى رهايى روح از عالم صورت ]
بود شاهى در زمانى پيش از اين * ملك دنيا بودش و هم ملك دين
اتفاقا شاه روزى شد سوار * با خواص خويش از بهر شكار
يك كنيزك ديد شه بر شاه راه * شد غلام آن كنيزك جان شاه
مرغ جانش در قفس چون مىطپيد * داد مال و آن كنيزك را خريد
چون خريد او را و برخوردار شد * آن كنيزك از قضا بيمار شد
[ دو تمثيل در بيان اينكه كامروايى انسان در اين دنيا ، نسبى است ]
آن يكى خر داشت ، پالانش نبود * يافت پالان گرگ خر را در ربود
كوزه بودش آب مىنامد به دست * آب را چون يافت خود كوزه شكست
[ ادامهء حكايت پادشاه و كنيزك ]
شه طبيبان جمع كرد از چپ و راست * گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهل است جان جانم اوست * دردمند و خستهام درمانم اوست
هر كه درمان كرد مر جان مرا * برد گنج و در و مرجان مرا
[ خودبينى ، سبب حرمان آدمى ]
جمله گفتندش كه جانبازى كنيم * فهم گرد آريم و انبازى كنيم
هر يكى از ما مسيح عالمى است * هر الم را در كف ما مرهمى است
( ( گر خدا خواهد ) ) * نگفتند از بطر * پس خدا بنمودشان عجز بشر
[ جملهء « إن شاء اللّه » را از صميم قلب بگو ، نه فقط به زبان ]
ترك استثنا مرادم قسوتى است * نى همين گفتن كه عارض حالتى است
اى بسا ناورده استثنا به گفت * جان او با جان استثناست جفت